امروز    جمعه , ۲۹,ارديبهشت,۱۳۹۱   Friday , 18,May,2012  - 

گفت‌وگو با عبدالمحمد آيتي:
من از جوانان مي‌آموزم چاپ پست الکترونیکی
۱۹۸۸۴
فرهنگی
پنجشنبه ، ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ، ۰۸:۲۸

فرهنگخانه: خانه استاد توي يك كوچه بن‌بست است؛ كوچه ترانه. چند ثانيه بعد از آن‌كه زنگ به صدا درآمد، در باز شد. برگ‌هاي خشك تاك، تك و توك روي موزاييك‌هاي حياط آرميده بودند. آن‌سوي دو اتاق تودرتو، پيش روي‌مان لبخند دلنشين استاد عبدالمحمد آيتي بود.

هم‌زمان با برپايي هفته فرهنگي لرستان در حوزه هنري، سايت حوزه، مطلبي را با عنوان «گفت‌وگو با چهره ماندگار استان لرستان استاد عبدالمحمد آيتي» منتشر كرده است كه متن آن در پي مي‌آيد.


ضبط صوت كه روشن شد، استاد خنديد و سپس با لحني جدي گفت: «نمي‌خواهم مصاحبه كنم. آخر چندبار بگويم عبدالمحمد آيتي هستم متولد ارديبهشت ‌١٣٠٥ در شهرستان بروجرد؟»
اما ما نيامده بوديم كه دست خالي برگرديم. گفتيم همه چيز را درباره شما مي‌دانيم. آمده‌ايم كه چند دقيقه همنشين‌تان باشيم واز شما بياموزيم. اما تواضع استاد بيش‌تر از اشتياق ما بود. گفت‌وگو حدود يك سال پيش و در همين روزهاي پاييزي در فضايي صميمي و دوست‌داشتني شكل گرفت...


برخي آثار شما را خوانده‌ام و با كار‌هاي شما ‌آشنا هستم. خيلي وقت است در تهران سكونت داريد؟
بله. بيش‌تر از ‌٤٠ سال. خيلي‌ها آمده‌اند و خيلي‌ها رفته‌اند؛ اما ما مثل ريگ‌هاي ته يك رود مانده‌ايم و همچنان هستيم.


برعكس، ما فكر مي‌كنيم كه شما درختي تناوريد با ريشه‌هاي قوي و پا برجا... و اين درخت ميوه‌هايش را با گشاده‌دستي به اهالي اين محله داده است. با همسايه‌هاي‌تان چقدر ارتباط داريد؟
همسايه‌هاي قديمي خيلي وقت است كه ديگر نيستند. اما همسايه‌هايي مثل همين آقاي باسره به من لطف دارند و گاهي مي‌آيند و سر مي‌زنند و حال و احوال مي‌پرسند.


چطور به اين محله آمديد؟
من در گرمسار دبير بودم و سرگرم تدريس. مسؤولان آموزش و پرورش وقت به من پيشنهاد سردبيري ماهـنامه آموزش و پرورش را دادند. دو سال بود كه در گرمسار تدريس مي‌كردم و پيـش از آن ‌١٠ سال در ساوه بودم. انتقـال به تهـران خيلي سخت بود؛ اما پيشنهاد سردبـيري آن ماهنـامه باعـث شد به تكاپـو بيفتم كه به تهران بيايم. بـرادرم در همين خانه روبه‌رو مي‌نشست. به خانه او آمدم و چند صباحـي مهمـان او بودم تا اين‌كه اين خانه خالي شـد و من تصميم گرفتم آن را اجاره كنم. صاحبخانه گفت اگر مـي‌تواني اين‌جا را بخر. پـرسيدم چند مي‌فروشي و او گفـت ‌٧٠ هزار تومان. مقـداري خودم داشتم و مقداري هم وام از بـانك رفاه گـرفتم و اين خانه را خريدم و هزار تومان هم براي تلفن دادم. ما چهار نفر بوديم؛ خودم و سه فرزندم؛ دو دختر و يك پسر. يكي از دخترانم متأسفانه از دنيا رفت و دو فرزند برايم باقي ماند.


احساس غربت نداشتيد؟
كم كم عادت كردم. دو دخترم در دبيرستان اسدي آب سردار درس مي‌خواندند و پسرم هم وارد دبستان بابا طاهر شد.


خودتان در كجا تدريس مي‌كرديد؟
من ادبيات فارسي و عربي را درس مي‌دادم در دبيرستان‌هاي شبانه. مدرسه پسرانه ‌آذر و مدرسه اسدي.


آيا با دوستان قديم‌تان هم ارتباطي داشتيد؟ دوستاني مثل دكتر سيدجعفر شهيدي و دكتر عبدالحسين زرين‌كوب كه معلم‌تان هم بود.
با دكـتر شهيدي بله چون آشنـايي زيادي با او داشـتم و با هم همشهـري بوديم. دكتر زرين‌كوب هم در دبيـرسـتان معلم ما بود و استـادي فرزانه در سـال‌هاي بعد. فـرزانگي او شگفت‌آور است. كسي به پاي او نمي‌رسيد و نخواهد رسيد. البته دنـيا ستـرون نيسـت و ممكـن اسـت كسـاني باشنـد كـه به پاي چنيـن استـاداني برسند. اعجـوبه‌اي بود و به چند زبان مسلط بود. دكتر شهيدي هم در همين نارمـك ساكن بود. او دست خط اجتهادش را از مرحوم خويي گرفته بود. او به آيت‌الله كاشاني گرايش داشت. من در مدرسه سپهسالار درس مي‌خواندم و دانشجوي رشته منقول و معقول بودم و در آن مدرسه حجره‌اي داشتم. شهيدي هم گاهي پيش من مي‌آمد و در آن حجره غذايي درست مي‌كرديم و آبگوشتي مي‌پختيم. تا اين كه او به دانشكده ادبيات رفت و مورد توجه استادش دكتر معين و سپس علامه دهخدا قرار گرفت. دهخدا هم ادامه گردآوري لغت‌نامه را بر عهده او گذاشت.


دكتر زرين‌كوب در كتاب «نقش بر آب» به خاطره‌اي از شما اشاره مي‌كند؛ وقتي كه براي آمدن به تهران با يكديگر همسفر شديد...
بله درست است. قديم‌تر‌ها قطار‌ها چند درجه واگن داشتند. درجه چهارمش همان بود كه معمولاً ما آن را براي سفر انتخاب مي‌كرديم. چون صندلي نداشت، قاليچه‌اي با خود مي‌برديم و پهنش مي‌كرديم و تا خود مقصد با همسفران همنشين مي‌شديم. در يكي از اين سفرها زنده‌ياد زرين‌كوب هم با ما عازم تهران بود. در آن كوپه جواني روستايي و پيرزني روستايي همسفرمان بودند. جوان مدام سر به سر پير زن مي‌گذاشت. او با خودش شيشه‌اي روغن داشت و هي مي‌گفت اگر اين قطار از خط خارج شود يا به كوه بخورد، آن وقت روغن من مي‌ريزد و بيچاره مي‌شوم. پيرزن روستايي غر مي‌زد كه مگر روغن تو از جان ما عزيزتر است؟ و جوان مي‌گفت اين روغن از همه چيز برايم گرانبهاتر است. من و زنده ياد زرين‌كوب به اين گفت‌وگوها گوش مي‌كرديم و مي‌خنديديم. گاهي هم دكتر زرين‌كوب دم به دمِ پير زن مي‌داد و از او دفاع مي‌كرد.


تأليف و نگارش كتاب‌هاي‌تان را در همين خانه و همين فضا انجام داده‌ايد؟
من هميشه در خانه كارهايم را انجام مي‌دهم. كم پيش مي‌آيد كه براي نوشتن يا پژوهش به كتابخانه بروم. البته نمي‌خواهم خودم را با بزرگان مقايسه كنم. به قول مولانا، كار نيكان را قياس از خود مگير... مرحوم سعيد نفيسي همه كار‌هايش را - كه از نظر من همه شاهكار است - روي كرسي نوشته است. او زير كرسي مي‌نشست و مي‌نوشت. حتا يك روز گفته بود نمي‌شود تابستان هم كرسي بگذاريم و يخ زيرش بگذاريم؟ نمي‌گويم من هم مثل او هستم؛ او در اوج است.


من هم غالب كارهايم را در همين خانه نوشته‌ام و انجام داده‌ام.


با كرسي؟
آن وقت كه كرسي داشتيم بله. من كتاب باتلاق را اتفاقاً روي كرسي نوشتم. اما امروز ميزي هست و صندلي‌اي.


اين فضا و محله چقدر روي شما تأثير گذاشته است؟
هميشه اهل پياده‌روي بودم تا وقتي كه از پا افتادم و زانويم آرتروز گرفت. صبح‌ها مي‌رفتم بوستان شكوفه و در آن‌جا پياده‌روي مي‌كردم. اصلاً پياده به محل كارم مي‌رفتم. محل كارم در چهارراه كالج بود.


اين روزها چه مي‌كنيد؟ تأليف تازه، كتاب تازه...
اصولاً وقتي به خلق كتابي دست مي‌زنم كه نبود يا كمبودش را احساس كنم. اين روزها غالباً كتاب مي‌خوانم. كتاب تاريخ ادبيات استاد فروزانفر را دوباره‌خواني مي‌كنم و دچار شگفتي مي‌شوم و براي تفرج خاطرم كتاب «اشك معشوق» دكتر مهدي حميدي شيرازي را مي‌خوانم.


ظاهراً از خواندن شعر لذت فراوان مي‌بريد؟
اصلاً كار من شعر است. خمسه نظامي را شرح و خلاصه كرده‌ام. كتاب شكوه قصيده را نوشته‌ام و شكوه سعدي در غزل را.


ترجمه قرآن را هم در همين خانه انجام داده‌ايد؟
بله. سابقاً ميزم آن طرف اتاق بود و حالا اين طرف ميز است.


با مراكز فرهنگي منطقه ارتباطي داريد؟
نه متأسفانه؛ چون از پا افتاده‌ام و ديگر ‌٨٣ سال از عمرم مي‌گذرد.


اما ظاهراً به جوانان علاقه بسياري داريد. چه پيشنهادي به آن‌ها مي‌دهيد؟
اصولاً اهل توصيه دادن و نصيحت كردن نيستم. من از جوانان مي‌آموزم و اعتقاد دارم اين‌ها بايد به ما پيشنهاد بدهند و چيز ياد بدهند.

 


سرگرمي ديگري به جز كتاب خواندن داريد؟
موسيقي ايراني گوش مي‌دهم. بنان و شجريان و همايون و...


خاطره‌اي از بروجرد داريد؟

سال چهارم دبستان شعري در كتاب فارسي داشتيم از حافظ با اين مطلع؛ برسر آنم كه گر ز دست برآيد/ دست به كاري زنم كه قصه سر‌ايد. در همين شعر بيتي هست بدين شرح كه: صالح و طالـح متاع خويش نمودند/ تا چه قبول افتد وچه در نظر آيد. معلم ما زير اين شعر نوشته بود صالح يعني درست‌كار و طالح يعني زشت‌كار.


من از اين دو واژه، دو شخصيت ساختم و بر اساس آن‌ها داستاني را به شعر در آوردم و به آقاي صميمي، معلم‌مان، نشان دادم. در همان كتاب قصه روباه و خروس آورده شده بود. من آن داستان را به شعر درآوردم: روبهي گُرْسِنه از راه دهي كرد عبور/ ديد در معبر خود جوجه خروسي مغرور/كه ببسته ست دو چشم و...
منبع:ایسنا

 

نظر شما


Security code
دوباره سازی کد

تبلیغات

سخن روز

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱
دير و دور

 

 

 

فاضل نظری

 

 

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند


#fc3424 #5835a1 #1975f2 #b487c5 #af8cb4 #3ac3c6