امروز    پنجشنبه , ۰۴,اسفند,۱۳۹۰   Thursday , 23,February,2012  - 

گزارش از بازار غيررسمي
ناصرخسروي كتاب چاپ پست الکترونیکی
۲۳۵۳۲
فرهنگی
سه شنبه ، ۲۷ دی ۱۳۹۰ ، ۱۰:۱۴

فرهنگخانه- مريم شهبازي: اينجا يكي از شلوغ‌ترين ميدان‌هاي پايتخت كشور است. صبح و شب آن فرقي ندارد. در هر ساعتي جمعيت انبوهي با شتاب از اين سو به آن سو مي‌روند. اغلب جوان هستند و پر هياهو و در دست اغلب آنها انبوهي از كاغذ و كوله‌پشتي‌هايي پر از كتاب كه مشتاقانه بر دوش كشيده‌اند. ازضلع جنوبي ميدان كه به سمت شرق بروي تقريباً دست راست تو مي‌شود.

انبوهي از مغازه‌ها. مغازه‌هايي كه درآنها خبري از لباس‌هاي مارك يا حتي چيني و دكورهاي رنگارنگ نيست. فقط كتاب است و كتاب. درست حدس زديد ! اينجا ميدان انقلاب است. بورس و بازار كتاب كشور. از پزشكي گرفته تا مهندسي، از روانشناسي تا كتاب‌هاي آموزش فالگيري، ازكتاب‌هاي دبيرستان تا دروس دانشگاهي را مي‌تواني در اين جا پيدا كني. البته قضيه به همين جا ختم نمي‌شود. تنها مغازه‌هاي كوچك و بزرگ نيستند كه تو را دعوت به يار مهربان مي‌كنند؛ كنار خيابان كتاب‌هايي نامهربانانه كف زمين پخش شده‌اند و با زبان بي‌زباني تو را به خواندن دعوت مي‌كنند. ديگر خبري از دكور يا فروشنده‌هايي كه برخي از آنها شايد چند كتاب هم بيشتر نخوانده باشند نيست! هركتاب هزار تومن. پونصد تومن ديگه آخرشه ! هر چي كه برداريد فرقي نداره؛ فقط ۲هزار تومن. اين صداي مردان دستفروشي است كه كتاب را بدون بسته بندي يا تبليغ خاصي در دستان پينه‌بسته‌شان عرضه مي‌كنند. كتاب‌هايي كه صرفاً به نوع وزارت ارشادي محدود نمي‌شود و از كتاب‌هاي زير زميني و آنور آبي غيرمجاز هم در آنها پيدا مي‌شود. درست مثل خيابان ناصرخسرو، مجاز و غيرمجازش فرقي ندارد. از هر كتاب و عنواني كه بخواهي در اينجا هست.


بازار كتاب‌هاي كنار خياباني، كتاب‌هايي كه بر سنگفرش خيابان منتظر مخاطبان خود نشسته‌اند اين روزها داغ است. بر سر هركدامشان كه بروي با انبوهي از جوانان يا حتي پيرمرداني روبه‌رو مي‌شوي كه مشتاقانه به جلد كتاب‌ها نگاه مي‌كنند. گاه بر سر قيمت كتابي چانه زده و بعد با لبخند رضايتي آن را در دست گرفته‌اند دور مي‌شوند. و گاه بدون هيچ عكس العملي انگار كه لحظاتي به تماشاي فيلمي سينمايي ايستاده‌اند به راه خود ادامه مي‌دهند.


امروز به ميدان انقلاب آمده‌ايم تا كمي از وضعيت كتابفروشان دستفروش و كتاب‌هايي كه معمولاً توسط آنها خريد و فروش مي‌شوند گزارشي تهيه كنيم.


مشتاقانه بالاي سر يكي از دستفروشان ايستاده و مشخص است كه دنبال كتاب خاصي مي‌گردد. محمد باقر بهزادي‌نژاد، فوق‌ليسانس رشته هوا فضاست. به دنبال كتابي از محمد مجلسي مي‌گردد و مي‌گويد: «بيشتر از چهار ساعت است كه به ميدان انقلاب آمده‌ام. تقريباً تمام كتابفروشي‌ها را به دنبال«رقص ميكده» از محمد مجلسي زير و رو كرده‌ام ولي انگار ديگر هيچ نسخه‌اي از اين كتاب در بازار پيدا نمي‌شود.» از كتابفروشان كنارخيابان مي‌پرسم جواب مي‌دهد: «با وجود اين كه كتاب مورد نظرم را هنوز پيدا نكرده‌ام ولي از يكي از همين دستفروشان مجموعه شعري از مشفق كاشاني با نام «شراب آفتاب» خريداري كردم. كتابي كه درسال ۱۳۳۳ منتشرشده و ۲۰۰ريال قيمت پشت جلد آن است و من ۱۴هزار تومان آن را خريدم. امكان پيدا كردن كتاب‌هاي ناياب و حتي ممنوع در كتابفروشي‌هاي كنار خيابان بيشتر از مغازه‌هاي كتابفروشي است. گاهي اوقات پيش مي‌آيد كه فردي به هزار و يك دليل از خير كتابخانه شخصي‌اش مي‌گذرد و كتاب‌هايش سر ازدستفروشان كنار خيابان در مي‌آورد. اگر خوش شانس باشي و قبل از دلالان كتاب به آنها دست پيدا كني معمولاً آثار گرانبهايي در آنها يافت مي‌شود.


خود من معمولاً زماني كه به دنبال كتاب‌هاي ناياب و خاص مي‌گردم ترجيح مي‌دهم كه اول به اين دستفروشان سر بزنم و اگر خبري نبود بعد به مغازه‌ها. تقريباً مطمئن هستم كه كتاب‌هاي ناياب را نمي‌توان در كتابفروشي‌ها پيدا كرد؛ اگر هم بشود تنها نصيب مشتريان خاص مي‌شود.»


هنوز هم خيابان انقلاب مملو از جمعيت است و لحظه به لحظه بر تعداد آنها افزوده مي‌شود. خبري از فروشنده اي كه بساط كتابش را پهن خيابان كرده است نيست. از مرد ميانسالي كه كنار بساط او ايستاده سراغش را مي‌گيرم كه كمي آن سو‌تر فردي را به من نشان مي‌دهد كه كمك يكي از مغازه‌داران نردباني را گرفته و از آن بالا مي‌رود. تا كارش تمام شود به سراغ يكي از مغازه داراني مي‌روم كه بساط مرد دستفروش دركنار مغازه‌اش خودنمايي مي‌كند.


محمدخشنود،۵۸ سال دارد و حدود ۲سالي است كه در بازار كتاب مشغول كار شده است. خودش هم شاعر است و هم دستي برقلم دارد. چند كتاب نوشته كه به دلايل مادي هنوز موفق به انتشار آنها نشده است. صاحب كتابفروشي عرفان، مغازه ايست كه مرد دستفروش بساطش را كنارآن پهن كرده است. به بهانه اين كه سراغي از مرد دستفروش بگيرم سر صحبت با او را باز مي‌كنم. از كتابفروشان دستفروش مي‌پرسم و او مي‌گويد: « دستفروشان ! خب اينها تأثير منفي چنداني بر كار ما ندارند. از آنجايي كه معمولاً كتاب‌هايي كه اقبالي به خريد آنها نيست را تهيه كرده و مي‌فروشند شايد بتوان گفت كه اقدام آنها به نوعي مكمل كار مغازه‌داراني است كه اقدام به فروش كتاب مي‌كنند. معمولاً كتابفروشان كتاب‌هايي كه مشتري ندارند و كسي به دنبال آنها نمي‌آيد را در بسته‌هاي ۱۰ يا ۲۰تايي با قيمتي نازل و حتي در مواقعي رايگان به دستفروشان مي‌دهند تا آنها به حراج بگذارند.


كار اين افراد اثر بدي بر كار ما نمي‌گذارد چون همان گونه كه گفتم نه كتاب‌هايي كه ما داريم به درد اينها مي‌خورد ونه كتاب‌هايي كه آنها مي‌فروشند ديگر به درد ما مي‌خورد. مردم عادي اغلب حاضر نيستند بيش از ۲ يا ۵ هزار تومان براي خريد كتاب هزينه كنند. بنابراين طبيعي است كه به سراغ كتابفروشان دست فروش بروند و در لابه‌لاي بساط آنها دست به انتخاب بزنند. براي اين دسته از مخاطبان قيمت كتاب‌ها از خود كتاب براي آنها مهم‌تر است.» وقتي از او درباره كتاب‌هاي ممنوع مي‌پرسم و اين كه آيا در بساط دستفروشان كتاب‌هاي ممنوعه و غيرمجار هم يافت مي‌شود؛ مي‌گويد: «در بساط اين فروشنده‌ها بيشتر كتاب‌هاي كم مخاطبي كه در دست مغازه‌داران مانده است پيدا مي‌شود. درباره كتاب‌هاي ممنوع هم بايد بگويم كه اغلب اين كتاب‌ها در دستان فروشنده‌هاي بي‌سواد كه معمولاً هم معتاد هستند پيدا مي‌شود. افراد بي‌سوادي كه حتي از محتواي كتاب‌هايي كه به دست مردم مي‌دهند اطلاعي ندارند. فروش اين قبيل كتاب‌ها معمولاًبه دست افراد سودجويي كه از اصل كتاب‌ها زيراكس گرفته يا آنها را با چاپ نازلي تحويل مردم مي‌دهند صورت مي‌گيرد. از آنجايي كه اقدام اين افراد كاملاً غيرقانوني است معمولاً كتاب‌هاي بي‌كيفيتي هم ارائه مي‌دهند كه قيمت آنها معمولاً بين ۵ يا ۱۰ هزار تومان مي‌شود.قيمت اصل اين كتاب‌ها از ۲۰- ۳۰ تومان شروع شده و به مبالغي بيش از ۱۰۰ هزار تومان هم مي‌رسد كه مشتريان خاص خود را دارد. » هنوز كتاب فروش اهل قلم سخنش را به پايان نرسانده كه صاحب بساط كنار مغازه‌اش از راه مي‌رسد. از ترس اين كه دوباره غيبش نزند با عذرخواهي از مرد مغازه‌دار به سمتش مي‌شتابم و با عجله چند سؤالي كه در ذهن داشتم را مي‌پرسم. ۵۱سال دارد و چند سالي‌است كه قدم به دنياي كتاب گذاشته است. بدون توجه به سؤالي كه از او پرسيدم جواب مي‌دهد: «مشغول كار پوشاك بودم تا اين كه دار و ندارم را بردند و به اجبار وارد اين حوزه شدم.» تمام سؤال‌هايي كه از او داشتم را با همين چند كلمه پاسخ مي‌دهد.هنوز جوابي از او نگرفته‌ام؛ بنابراين مصرانه باز هم مي‌پرسم. وقتي اسم كتاب‌هاي ممنوعه و اين كه چه افرادي سراغ آنها مي‌آيند را مي‌آورم چهره‌اش در هم مي‌رود. انگار كه آمده‌ام كار و كاسبي او را كساد كنم. باز هم تأكيد مي‌كنم كه خبرنگار هستم و اگر هم نخواهد كوچكترين اشاره‌اي به نامش نمي‌كنم !


با بي‌حوصلگي پاسخ مي‌دهد كه:« اصلاً بحث اسم و اين حرف‌ها نيست. من اهل اين گونه كتاب‌ها نيستم و به همين خاطر دليلي براي جواب دادن به سؤالات شما نمي‌بينم. من اصلاً كاري با كتاب‌هاي غيرمجاز ندارم. تا به حال هم از اين كتاب‌ها نفروخته‌ام. بيشتر مردمي سراغ من مي‌آيند كه اهل مطالعه رمان و كتاب‌هاي تاريخي هستند. به قشر يا سن خاصي هم محدود نمي‌شوند. كتاب كه پير و جوان ندارد. يكي به دنبال فروغ مي‌آيد و يكي ديگر سراغ كتاب‌هاي رمان را مي‌گيرد. آنهايي هم كه اهل تاريخ و گذشته هستند كوروش و كتاب‌هايي كه درباره او نوشته شده است را طلب مي‌كنند. در كل فرقي ندارد هركسي با توجه به سليقه و نيازش كتاب خاصي را دنبال مي‌كند.» هنوز چهره‌اش از هم باز نشده كه باز هم سراغ از كتاب‌هاي ناياب مي‌گيرم و مي‌پرسم كه مردم معمولاً براي اين قبيل كتاب‌ها حاضرند چه مبالغي را پرداخت كنند كه بازهم با بي‌ميلي جواب مي‌دهد: قيمت اين قبيل كتاب‌ها تا حد بسياري به ميزان تمايل خريدار براي به دست آوردن كتاب بستگي دارد. گاهي قيمت اين كتاب‌ها به بيش از ۵۰۰ هزار تومان هم مي‌رسد ولي همان گونه كه گفتم قيمت قطعي به كميابي كتاب مورد نظر يا قدرت فروشنده در بالابردن مبلغ دارد. آوردن كتاب‌هاي ممنوع هم كار چندان سختي نيست ولي به دردسر آن نمي‌ارزد. شما فرض كنيد كه من حاضر شوم كتابي را با مبلغي گزاف براي شما پيدا كنم. حالا فكر كنيد اگر شما برويد به باقي بگوييد كه فلان دستفروش در خيابان انقلاب هر جور كتابي را پيدا مي‌كند و مي‌آورد چه بر سر من مي‌آيد. طبيعي است كه به سرعت با من برخورد شود و همين درآمد اندكي هم كه دارم قطع شود. بسياري از مردم وقتي سراغ كتابي غيرمجاز مي‌گردند اول به سراغ ما دستفروش‌ها مي‌آيند در صورتي كه برخي از همين كتابفروشي‌ها هم اگر اطمينان داشته باشند كه مشتري قابلي اعتمادي هستي هر كتابي را بخواهي برايت جور مي‌كنند.»


بالاخره اسم و فاميلش را هم مي‌گويد. دستفروش محتاطي كه از خبرنگار جماعت خوشش نمي‌آيد. فكر مي‌كند آمده‌ام كار و بارش را كساد كنم.از وضع فروش كتاب چندان راضي نيست و درحالي كه لحنش كمي نرم‌تر شده و چين و چروك صورتش هم كمي بازتر؛ مي‌گويد: « قبلاً مردم كتابخوان‌تر بودند. زمستان وقت رمان و داستان خواندن است ولي نمي‌دانم چرا ديگر كسي سراغ كتاب نمي‌آيد. با وجود تمام اين گلايه‌ها باز هم مي‌گويم كه كتاب پير و جوان ندارد. فقير و ثروتمند ندارد. اگر اهل كتاب و كتاب خواندن باشي به دنبالش مي‌روي و هيچگاه رهايش نمي‌كني.»


هنوز از مرد دستفروش خداحافظي نكرده بودم كه صاحب همان كتابفروشي اي كه از كتاب‌هاي دست دوم، كم فروش و ارائه آنها توسط دستفروشان مي‌گفت به ميان صحبت ما آمد و گفت: «شايد اگر همين طوري سراغ كتاب فروشان برويد و سراغ از كتاب‌هاي غيرمجاز بگيريد اظهار بي‌اطلاعي كرده و بگويند كه ما از اين كتاب‌ها نداريم. اما تعدادي از آنها هم هستند كه اگر اطمينان پيداكنند هر كتابي در دست و بالشان پيدا شود.» از مرد دستفروش و صاحب كتابفروشي عرفان جدا مي‌شوم. ميدان انقلاب را به سمت خيابان دوازده فروردين به آرامي و قدم زنان طي مي‌كنم. چشمم به چند دستفروش ديگر مي‌افتد كه قسمتي از پياده‌رو را با كتاب‌هاي متعددي بسته‌اند. به سمت چند نفري از آنها كه مي‌روم با برخورد تندشان روبه‌رو مي‌شوم تا جايي كه حتي چند ضربه دست و پا هم عايدم مي‌شود. اين را هم مي‌گذارم به پاي سختي‌هاي شغل خبرنگاري و به دنبال دستفروش ديگري مي‌گردم. دستفروش كه مردي سن و سال دار است و با نگاهش مي‌گويد كه اصلاً تمايلي به مصاحبه ندارد من را از جلو رفتن پشيمان مي‌كند. در بساط اين دستفروش برعكس باقي خبري از كتاب‌هاي بي‌مجوز يا كهنه تاريخي و رمان نيست. اصلاً كاري به سياست و تاريخ ندارد. فقط كتاب علمي و درسي در بساطش پيدا مي‌شود و بس. سراغ يكي از مشتريانش مي‌روم. دختر جواني كه مشتاقانه به عناوين كتاب‌ها نگاه مي‌كند. خودش را زهرا نوروزي ۲۲ ساله و منتظر عبور از سد كنكور كه چند سالي‌است تقريباً شكسته شده است معرفي مي‌كند و مي‌گويد: «اغلب كتاب‌هايي كه براي كنكور و مطالعه غيردرسي لازم دارم را از اين دست فروشان تهيه مي‌كنم. درست است كه اغلب كتاب هايشان دست دوم است ولي حداقل ۵۰ درصد ارزان‌تر از كتاب‌هاي نو در كتاب فروشي‌ها هستند.»


كريم علي‌زاده فارغ‌التحصيل داروسازي كنار يكي از همين دستفروش‌ها ايستاده و ظاهراً فقط قصد تماشا دارد. وقتي مي‌گويم كه خبرنگار هستم و در حال تهيه گزارش؛ همكاري مي‌كند و مي‌گويد: «كتاب‌هايي كه توسط اين دست فروشان عرضه مي‌شوند معمولاً در كلاس يا رده خاصي جاي نمي‌گيرند. از همه طبقه و موضوعي درآنها پيدا مي‌شود. قديمي و جديد هم ندارند. هرچند كتاب‌هاي دست دوم معمولاً بيشترين بخش اين كتاب‌ها را تشكيل مي‌دهند.قيمت مناسب تري به نسبت كتاب‌هايي كه در مغازه‌ها عرضه مي‌شوند دارند و طبيعي است كه من مخاطب ترجيح بدهم به جاي پرداخت مبالغ سنگين، براي مثال ۲۰ هزار تومان ۵ هزار تومان بدهم وكتاب مورد نظرم را تهيه كنم.» ساعتي از ظهر گذشته ولي جمعيت همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد. برعكس مراكز خريد پوشاك يا لوازم خانگي كه هنگام ظهر كامل تعطيل مي‌شوند اينجا خبري از تعطيلي نيست و كتاب‌هاي پشت ويترين مغازه‌ها و كنارپياده روها همچنان خودنمايي مي‌كنند. پسر جواني است. به ظاهرش مي‌خورد كه اهل خطه شمال باشد. نزديك‌تر كه مي‌روم لهجه‌اش من را مطمئن مي‌كند كه حدسم درست بوده است. به شرط آن كه عكس نگيرم و اسمش را هم چاپ نكنم حرف مي‌زند. هر چه از قيمت كتاب‌هاي نايابي كه رد و بدل مي‌شود مي‌پرسم از جواب دادن طفره مي‌رود و تأكيد مي‌كند كه قيمت كتاب‌ها به فروشنده و دلخواه او بستگي دارد. در گير و دار صحبت با او هستم كه فروشنده اي كه همه چيز جز كتاب در بساطش پيدا مي‌شود سراسيمه وارد بحث ما مي‌شود و مي‌گويد: «خانم حرف از ۴۰ يا ۵۰ هزار تومان نيست. حاضرم قسم بخورم كه شاهد خريد و فروش كتاب‌هاي ممنوع و ناياب تا ۵۰۰ هزار تومان و حتي بيشتر از آن بوده‌ام. بعضي از مشتري‌ها براي خريد اين گونه كتاب‌ها حاضرند مبالغ گزافي پرداخت كنند كه به تصورتان هم نمي‌گنجد.اين طور كتاب‌ها را هم مي‌توان در مغازه‌ها پيدا كرد و هم از طريق دستفروشان به آنها دست پيدا كرد.» ظاهراً مشتريان اين كتابفروشي‌هاي پهن بر سنگ فرش خيابان‌ها تنها جوانان نيستند و از همه قشر و سني در آنها پيدا مي‌شود.

پاساژ فروزنده يكي از پاساژهاي معروف در خيابان انقلاب است. به طبقه دوم اين پاساژ مي‌روم. مغازه اي كه مملو از كتاب‌هاي قديمي است. از قيمت كتاب‌هايي كه خريد و فروش مي‌شود مي‌پرسم و صاحب مغازه مي‌گويد: «قيمت خاصي ندارد. به قدمت كتاب، نايابي آن و ميزان علاقه‌مندِي خريدار بستگي دارد. از ۵ هزار تومان تا بالاي ۱۰ ميليون تومان هم خريد و فروش مي‌شود! برخي از مردم حاضرند براي تهيه كتابي كه مد نظرشان است حتي ۵۰۰ هزار تومان و بيشتر هم بدهند. البته اينها قشري هستند كه براي كتاب ارزش بسياري قائلند. براي اين افراد كتاب حكم سرمايه دارد. مي‌خرند و براي فرزندانشان به يادگار مي‌گذارند.»


دركنارصاحب مغازه فروشنده ديگري هم نشسته كه بااشتياق بيشتري به حرف‌هاي ما گوش مي‌دهد وقتي از اسامي كتاب‌هايي كه با اين ارقام خريد و فروش مي‌شوند مي‌پرسم مي‌گويد: «تعدادشان يكي و دو تا نيست كه بخواهم يكي يكي آنها را نام ببرم ولي براي مثال يك كتاب خاطرات با قيمت۲۵۰ هزار تومان خريد و فروش مي‌شود. در دهه چهل منتشر شده و تقريباً ناياب است و يا يك كتار تاريخي در حدود ۵۰۰ هزار تومان خريد و فروش مي‌شود.» با وجود آن كه مغازه مملو از كتاب هايي‌است كه غبار زمان برآنها نشسته است ولي حرف از كتاب‌هاي ممنوع كه مي‌آيد هر دو فروشنده چهره در هم مي‌كشند و من هم ناگزير مغازه را ترك مي‌كنم. خورشيد رو به غرب مي‌رود اما هنوز از جمعيت مشتاق كتاب به دست كم نشده است. خيابان انقلاب را به قصد روزنامه ترك مي‌كنم اما تمام ذهنم به كتاب‌هايي كه بي‌رحمانه در سنگفرش‌هاي خيابان رها شده‌اند مشغول شده است.

 

نظر شما


Security code
دوباره سازی کد

تبلیغات

سخن روز

چهارشنبه, ۰۳ اسفند ۱۳۹۰
ترانه ی این روزها

 

 

 

 

شمس لنگرودی





من نازبالش کوچکی از خونم
دلم می خواهد
سربگذارید
و نام پرنده یی را بگوئید
و ریزش آوازش را از گلوله بی نامی بشنوید.

شعرم من
دوست دارم، زبان گل سرخ را بدانم
خرزهره را از نامش رهائی بخشم
هندسه پرواز را از کتف کبوتر بیرون کشم
و در کف خود ببندم.

دوست دارم
همچنان که به آرامی تاریکی را نخکش می کنم
وانمود کنم، هیچ متوجه او نبودم.

دلم می خواهد
شعرم را بشویم، به دست شما دهم
تا رگه های زخمی را بر پوست سنگی او ببینید.

دوست دارم ببوسم تان
وقتی تاریکی دهان کوچک تان را ذوب می کند
و شرشر تنهائی به گوش می رسد.

دلم می خواهد
هنگامی که به خواب می روید
گوشه رویاتان را پس زنم
و همراه شما رویائی ببینم
که خوابالوده شما را به سوی آخر عمر می برد.-
با دمپائی پاره ئی
که نمی دانم کی به پای شما رفته است
که اینهمه خون در شعرم روان است.  


#fc3424 #5835a1 #1975f2 #b487c5 #af8cb4 #3ac3c6