امروز    جمعه , ۲۹,ارديبهشت,۱۳۹۱   Friday , 18,May,2012  - 

درباره «بي‌راوي»، نوشته رفيع جنيد
گلوي خونين روايت چاپ پست الکترونیکی
۲۰۲۷۳
ادبی
چهارشنبه ، ۴ آبان ۱۳۹۰ ، ۰۹:۲۸

فرهنگخانه: «بي‌راوي» نوشته‌اي است در برزخ. برزخ ميان شعر و رمان. بيابان و باغ. حركت و سكون. كشتار و وصل. سفر و حضر... نوشتاري در آستانه وقوع كامل، متوقف مانده و منجمد. به همين دليل است كه آستانه‌ها و توقف در آستانه‌ها از لحظه‌هاي كانوني بي‌راوي‌اند و اين بيش از هرچيز، بي‌راوي را به نقاشي پيوند مي‌زند.

از اين منظر، يكي از لحظه‌هاي كانوني بي‌راوي آنجاست كه نقش نقاش پياله و متوقف ماندن ‌هزارساله شخصيت‌هاي نقاشي در آستانه يك عمل، روايت مي‌شود: «ليكن آن تعلق و تعليق ‌هزارساله كه از بطن زمان برمي‌خاست، چوگان اميرزادگان را در برزخ رسيدن به گوي ابدي كرده بود، كه هيچ نمي‌رسيد يا دندان يوزي كه نارسيده به گلوي آهويي بي‌حركت مانده بود، يا آن زه چله كمان كه هيچ سوفار تير خدنگ را – از پس سال سال، ‌هزار سال حتي– رها نمي‌كرد. مانا كه رسام‌بندي آن نقش‌ها هنگام ‌رسانيدن موي قلم بر جلد تباشيري پياله، سكون ورطه را مي‌خواست بكشد كه خود در آن اسير مانده بود.» بي‌راوي، با صحنه قرباني كردن بره ماه جان براي آمدن راوي آغاز مي‌شود. ماه جان منتظر راوي است. براي آمدن راوي بره بايد قرباني شود. بره، گلوي ماه جان منتظر است و قرباني‌كننده، الياس، پدر ماه جان. راوي كنار چاه ايستاده و از دست ماه جان پياله‌اي مي‌گيرد. چاه و پياله و پيوند هرآنچه مدور است با راوي، نقشي محوري در نظام زيبايي‌شناختي بي‌راوي ايفا مي‌كند، چراكه تصوري غيرتقويمي، بدون مبدا و مقصد و غيرجغرافيايي از سفر، كه يكي از مضمون‌هاي اصلي بي‌راوي است به دست مي‌دهد: «سفرش سفرنامه نبود بل نامه بود از جانب راه، حك‌شده بر لوح محفوظ سينه‌اش. نامه نه همانا همچون سفرنامه‌هاي عتيق در محيط جغرافيا كه قاموس‌شان مقياس گام‌ها بود در حدود شهرها و واحه‌ها.» بي‌راوي، سفرنامه‌اي است بدون سفر. در بي‌راوي بيشتر با فرورفتن سر و كار داريم تا با حركت افقي از نقطه A به B. گودي پياله و چاه و ربط‌شان با راوي، در نظام نشانه‌اي بي‌راوي نقش مهمي ايفا مي‌كنند. نظامي شكل‌گرفته حول محور وحدت و به يگانگي رسيدن «چيزها.» يگانگي منوط به تكميل دايره است. دايره بي‌آمدن راوي... بدون وصل... كامل نمي‌شود و براي تكميل دايره و رسيدن به يگانگي بايد خوني ريخته شود. خون همان كه چشم به راه راوي است. يعني خون آن‌كه پاي ضروري يگانگي است. پس يگانگي زخمي است و اين زخم... زخم گلوي ماه جان... نقطه‌اي است كه نظام ساكن و ايستا و سيكل بسته روايت را كه سخت متاثر از ادبيات كلاسيك است معيوب و مساله‌دار مي‌كند. دايره، در آستانه بسته شدن، پشت زخم گلوي ماه جان متوقف مي‌شود. در غياب راوي مرد، كلمات انگار از گلوي خنجرخورده زن فواره مي‌زنند و نظم و سكون جهان كهن و ساختارهاي آن را به هم مي‌ريزند. وقفه‌اي در فرآيند يكي شدن. در غياب راوي مرد، كلمات فواره‌زده از گلوي خنجرخورده ماه‌ جان، از منظره، فضايي خالي به جا مي‌گذارند. قهرمانان قصه‌هاي قديمي همواره بعد از گرفتار شدن در بيابان هول و هلاك، سر از باغ درمي‌آورند. باغ، در قصه‌هاي قديمي، همان گشايش است و در نقاشي‌هاي كهن، پوشاننده جغرافياي كويري. پوشاننده برهوت. بي‌راوي، با بيرون كشيدن روايت از حيطه اقتدار راوي همدست با آن هنر و ادبيات پوشاننده برهوت، بيابان را علني مي‌كند: «راوي رفته بود. و نخجير آهو و عندليب با آن سرو آزاد ايستاده به قامت ديگر در درون پياله نبود، يا آن اميرزادگان چوگان‌باز با اسب‌هاي افلاكي‌شان، يا آن چتر سفيد هندي بلندي‌ها و لعبت ممشوق، يا آن سلطان، يا آن ملازمان فواره‌آستين و پوزار، يا آن نغمات خاموش در بزم. از آنها هيچ جز بخار سكري كوتاه باقي نماند. از نقاشي كه روزي ماني را ديده بود و بازي دست‌آموز را بلعيده بود نيز رد اشارتي برجا نماند حتي. نقش‌هاي موهوم و درهم‌رونده پياله منقش به نقش‌ها، آني بود كه هرگز نبود. آن همه تهي، آن همه مه در دستان ماه جان جا مانده بود در آن شب يخ، در آن تاريك زمستاني.» در شعر كلاسيك – به‌ويژه شعر تغزلي و نه منظومه‌ها - هر بيت دايره‌اي بسته و در خود كامل‌شونده است. بي‌راوي در سطح اوليه، روايت عشقي است مبتني بر منطق تغزل‌هاي كهن و با همان قانون درخودبسندگي ابيات، با اين تفاوت كه اين بار زبان آن منطق از دست صاحب قديمي‌اش بيرون آمده است. زبان تغزل، «بي‌راوي» شده است و همين، كمال مدور و انسجام برآمده از دل آن منطق كهن را دچار نوعي اغتشاش و سرگيجه مي‌كند. منظره، در چاه فرومي‌رود و فضاي تهي به جا مي‌ماند. يك خالي ترسناك منجمد. به بهانه وقوع وصل و يكي ‌شدن، زير پوست تغزل، جنايتي در حال رخ دادن است و بي‌راوي – شايد به‌رغم خواست راوي - با شرح اين جنايت آغاز مي‌شود: «الياس لبه كارد سوهان‌خورده را گذاشته بود بر گلوي بره هشت‌ماهه ماه‌جان. بره با پهلو بر برف افتاده بود و سير قرمز كاردي كه به ابتلاي رگ در ابتدا بود را با آن چشمان سياه و سرمه‌سود به انتظار بود.»
منبع: شرق/ علي شروقي

 

نظر شما


Security code
دوباره سازی کد

تبلیغات

سخن روز

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱
دير و دور

 

 

 

فاضل نظری

 

 

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند


#fc3424 #5835a1 #1975f2 #b487c5 #af8cb4 #3ac3c6