|
فرهنگخانه- رضا تعليمي: «رمان نو» فرانسه چه بسا آخرين جنبش جدي ادبيات فرانسه تا عصر ما است. پس از آن فرانسويها به نوعي رخوت فكري در عرصه ادبيات فرو رفتند و ميدان را به ديگران وانهادند. نويسندگان فرانسوي در برابر تازهنفسهاي آمريكاي لاتين و نوآوران انگلوساكسون عقب نشستند و مدتهاست كه از دور به تحولات جدي عرصه رماننويسي با حسرت مينگرند. در باب علل ركود ادبيات داستاني فرانسه در نيمه دوم قرن بيستم بحث زياد شده است.
يكي از دلايل را فاصلهگيري نويسندگان فرانسوي از فكر خلاق و انتزاع فلسفي و درآويختن آنان به مسايل جنسي و اشتياق نفس، به خصوص ادبيات اعترافي مبتني بر هرزهنگاري دانستهاند، كه درنهايت حتي نسبت به نمونههاي مشابه معاصر در سطحي نازلتر باقي مانده و به هيچوجه شكوه قرن نوزدهمي فرانسويان را يادآوري نميكند. در اين مقاله قرائتي فلسفي از كار نظري آلن ربگريه، آخرين نويسنده فرانسوي كه خود در نظريهپردازي و تامل ادبي دستي داشت و از توان انتزاع بالايي برخوردار بود، ارايه ميدهيم، شايد كليدي باشد براي درك آنچه فرانسويان از دست دادند. آراي ربگريه درباره رمان را به مدد پديدارشناسي هوسرل قرائت ميكنيم، چراكه اين سنت فلسفي مهمترين حضور و تجلي را در كار نظري او داشته است و تاثيرپذيري ربگريه از آراي سنتي كه ادموند هوسرل بنيان نهاد و بدل به يكي از شاخههاي جدي تفلسف در قرن بيستم شد، مشهود است.
براي شروع، چند كلمهاي در توضيح ايده اصلي ادموند هوسرل در پديدارشناسي ضروري مينمايد. در مي۱۹۰۷، ادموند هوسرل پنج سخنراني در گوتينگن ايراد كرد كه به نوعي توضيح موجز و دقيقي از بنيانهاي پديدهشناسي به زعم او بود. بين اين سخنرانيها، سخنراني سوم به مفهوم تقليل پديدارشناختي يا اپوخه كردن و در پرانتز نهادن اختصاص دارد. هدف هوسرل از پيش كشيدن اين مفهوم، دست يافتن به «داده محض» است، به آن چيزي كه نتيجه ادامه منطق شك دكارتي خواهد بود. هوسرل ميخواست منطق تفكر دكارت را بسط دهد و در اين راه ابزار اصلي او كاهش پديدارشناختي بود. كاهش پديدارشناختي به معناي به تعليق درآوردن و كنار گذاشتن هر چيزي است كه ناشي از رويكرد عقل سليم، رويكرد طبيعي يا علمي و به طور كلي، رويكرد «غيريقيني» باشد. مثلا اعتقاد ما در مورد ميزي كه ميبينيم، اين است كه يك ميز «آنجا بيرون از ما» حاضر است. اما اين اعتقاد به خودي خود نه صادق است و نه كاذب و به همين دليل ضروري است كه در فرآيند تقليل پديدارشناختي به حال تعليق درآيد. به عبارت ديگر، به هنگام انديشيدن به ميز نبايد اين پيشفرض را لحاظ كنيم كه ميز از وجودي عيني و فيزيكي برخوردار است. نزد هوسرل، امر متعال هر آن چيزي است كه مثل يك واقعيت متفاوت در «خارج از من» وجود دارد و هدف كاهش پديدارشناختي، بيش از هر چيز به تعليق درآوردن امر متعال است.
به اين ترتيب، كار هوسرل در راستاي تدوين نظريه پديدارشناسي و ابداع اپوخه، به نوعي در اين جهت است كه مشكل خود را با امر متعال حل كند، چرا كه در صورت پذيرفتن ايده او، پرسش «چگونه امور متعالي به شناخت درميآيند» معناي خود را از دست ميدهد و بيمعنا شدن اين پرسش در آن لحظهاي رخ ميدهد كه خود شناخت يا ابژه متعالي به پرسش كشيده شود. در ادامه سخنراني سوم، هوسرل ميگويد كه دليل روي آوردن به كاهش پديدارشناختي، اين است كه وجود عمل فكر، وجود خود كنش فكر كردن، با وجود فكر «من»، با وجود موجود فكور خلط نشود. هدف هوسرل دست يافتن به پديده محض است و به همين دليل بهشدت عليه پديده روانشناختي موضع ميگيرد. روانشناسي بر محور «من» ego استوار است و در تلقياي كه هوسرل از شناخت دارد، من و حيات ذهني، در محدوده امور متعالي قرار ميگيرند و به همين دليل در فرآيند شناخت به كل بيارزشاند. به اين ترتيب، براي رسيدن به پديده محض به عنوان موضوع شناخت، راه دشواري در پيش است و پيمودن اين راه جز به طريق تقليل پديدهشناختي ممكن نيست. هوسرل به دنبال شكل تازهاي از مشاهده ادراك است، در پي آن است كه به ادراك همان گونه كه هست نگاه كند و رابطه آن را با من ناديده بگيرد.
چنين ادراكي است كه از هر امر متعالي مجزا ميشود. در چنين صورتي، در شناخت هر پديدهاي ديگر نه به آن چيزهايي كه پديده در ماوراي خود به آنها اشاره ميكند، بلكه به پديده فينفسه، پديده آن گونه كه هست، پرداختهايم. به بياني سادهتر، ميتوان گفت تقليل پديدهشناختي از همه گونه انتزاع، نظريهپردازي و كليت بخشيدن صرفنظر ميكند. تقليل پديدهشناختي حتي به وجود آنچه به زعم ما «واقعي» يا «غيرواقعي» است نيز باور ندارد. رويكرد هوسرل به نوعي خالي كردن زير پاي نظريه نيز هست و تلويحا به اين معناست كه نظريه در دست يافتن به غناي پديدهها هميشه شكست ميخورد. نخستين گام در تقليل پديدهشناختي چيزي نيست جز كنار زدن پردههايي كه مفهومپردازيها و نظريهسازيهاي علمي و فلسفي بر آن پديدهاي ميكشند كه قرار است مورد مطالعه قرار گيرد.
تجربه مواجهه با جهان بدون پيشفرض و معرفت پيشيني، مسلما تجربهاي غافلگيركننده است و ادراكي كه از طريق اين مواجهه به دست ميآيد بدون شك سراپا متفاوت است با ادراكي كه در زندگي روزمره در دسترس انسان قرار ميگيرد. در واقع، ميتوان گفت تقليل پديدهشناختي در حكم توصيف روشي است براي گردن نهادن به نيروي شوكآور و حتي به نوعي رهاييبخش همين غافلگيري و راهي است براي ايجاد دگرگوني در زندگي روزمره. رويكرد هوسرل نهتنها انتزاعي و صرفا براي افزودن به انبارهاي مفاهيم فلسفي آكادميك نيست، بلكه قابليت فراواني براي تاثير در زندگي انسانها دارد. درواقع، ميتوان گفت براي ايجاد هر نوع دگرگوني در زندگي روزمره راهي جز همين تقليل پديدهشناختي وجود ندارد. به بيان ديگر، تقليل پديدهشناختي نظامي است كه در آن، فيلسوف و دانشمند تبديل به پديدهشناس ميشود و در ساختارهاي ادراك او تحولي صورت ميگيرد كه در نتيجه آن، ميتواند جهان را به عنوان يك پديده ادراك كند. هوسرل دريافته بود كه بنياني كه در عصر ما تحقيق و شناخت علمي بر آن استوار است، همواره چارچوبي از پيش معين را در خود دارد، هميشه قوانيني از پيش حاضرند تا محدوديتهايي براي شناخت ايجاد كنند و به نوعي ساختار هر گونه ادراك، از پيش معين است. به اينها بايد روانشناسي فرد دانشمند را نيز افزود.
با نگاهي اجمالي به نظريههاي آلن ربگريه درباره رمان، ميتوان بنيان كار او را نوعي تقليل پديدارشناختي در عرصه ادبيات دانست. ربگريه را پدر رمان نو دانستهاند و اين امر نه به اين خاطر است كه نخستين رمان نو را او نوشت (به لحاظ تاريخي، اولين رمان نو را «تروپيسم» ناتالي ساروت دانستهاند)، بلكه به اين دليل كه مقالات و نظريههاي ادبي او به نوعي بنيان نظري اين جنبش را قوام بخشيدهاند، هرچند كه خود او هميشه با اطلاق لفظ «جنبش» به كار آن گروه از رماننويسان مخالف بود. مقالات نظري ربگريه درباره ادبيات، به لحاظ اهميت تاريخي شايد حتي از خود رمانهاي او مهمتر باشد. اين نوشتهها، درواقع مهمترين اسناد تئوريكي هستند كه يكي از نويسندگان رمان نو در شرح شيوههاي روايي و اصول كاري خود برجا نهاده است. اين مقالات را بايد سندي ارزشمند دانست كه نويسندهاي آگاه از شيوه كار خود به يادگار گذاشته، نويسندهاي كه از هر نظر آگاهانه مينوشت و برخلاف تصورات رايج و اسطورههاي معاصر، چندان به الهام و خلاقيت ناخودآگاه وقعي نمينهاد.
ربگريه در مقاله «آيندهاي براي رمان»، به شكلي موجز و جامع استراتژيها و رويكردهاي خود به رماننويسي را شرح ميدهد و با اتكا به اين مقاله كه يكي از مهمترين مقالات اوست، ميتوان نشان داد ربگريه در نظريه ادبي تا چه حد تحت تاثير پديدهشناسي، به خصوص كاهش پديدهشناختي هوسرلي بوده است. در آغاز مقاله، ربگريه تقريبا همان راهي را ميرود كه نويسندگان و منتقدان ادبي پس از جنگ جهاني دوم ميرفتند: پرداختن به ايده مرگ رمان. پس از آنكه پروست و جويس رمان مدرن را به نهايت رساندند و از تمام ظرفيتهاي آن در به هم ريختن روايت و بازي با زبان و زمان استفاده كردند،
ساموئل بكت با رمانهاي منحصربهفردش به نوعي مرگ رمان مدرن را اعلام كرد. سهگانه مولوي، مالون ميميرد و نامناپذير، چيزي نبود جز نشان دادن اين نكته كه دوران درخشان رمان مدرن به ته رسيده و ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده است. داستانهاي بكت كلكسيوني است از شخصيتهايي كه مفهوم پيشرفت برايشان بيمعناست، شخصيتهايي كه به آخر راه رسيدهاند و زندگي مطلقا برايشان بيمعنا شده و جز مجموعهاي از اعمال پوچ و بيمعنا كار ديگري براي انجام دادن ندارند و تنها نتيجه ادامه دادشان به زندگي، مجموعهاي از شكستهاي بيشتر است. در چنين عصري، كه بكت را بايد پيامبر تباهي آن دانست، بحث بر سر مرگ رمان به شدت بالا گرفته بود و نويسندگان به دنبال راه برونرفتي از بحران رمان مدرن بودند. سالها مانده بود تا «صد سال تنهايي» به عنوان نماد شروع دوران تازهاي از داستاننويسي منتشر شود و ادبيات آمريكاي لاتين راههاي تازهاي پيش پاي نويسندگان بگذارد. در اين فاصله، جنبش رمان نو فرانسه را بايد يكي از مهمترين تلاشها براي رهايي از بحران رمان مدرن دانست و بيترديد از آن گروه هيچ كدام به اندازه ربگريه در اين راه نكوشيد. ربگريه به دنبال ايجاد تحولي ريشهاي در هنر رمان است، ايده مرگ رمان را بهراحتي نميپذيرد و راههايي براي احياي رمان مدرن پيشنهاد ميكند. در بخش پيشنهاد براي يافتن راههاي برونرفت از بحران رمان مدرن است كه زبان ربگريه به زبان هوسرل نزديك ميشود، تا حدي كه گاه به نظر ميرسد ربگريه مستقيما از بحثهاي هوسرل درباره «تقليل پديدارشناختي» نقل قول ميكند. |