امروز    جمعه , ۲۹,ارديبهشت,۱۳۹۱   Friday , 18,May,2012  - 

نقدي بر كتاب گوشه اي در اصفهان سروده جواد زهتاب
همه شاخص‌هاي جوان غزل نئوكلاسيك چاپ پست الکترونیکی
۲۳۵۴۰
ادبی
شنبه ، ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ، ۰۱:۰۱

فرهنگخانه- عليرضا بديع: «گوشه‌اي در اصفهان» نام نخستين مجموعه شعر جواد زهتاب است. اين مجموعه به سال ۸۸ نامزد دريافت جايزه قيصر امين پور كه به ميزباني دفتر شعر جوان برگزار مي‌گردد شده بود. جا دارد در همين فرصت از زحمات بي‌دريغ اين تشكل ادبي كه همواره در راستاي معرفي چهره‌هاي شايسته و تازه نفس عرصه شعر گام برداشته سپاسگزاري كنم. بازگرديم به گوشه‌اي در اصفهان. نام اصفهان كه مي‌آيد اگر نقل ادبيات و شعرش برود، غزل نُقل محفل خواهد شد.

اين داعيه را حضور چهره‌هاي شاخص امروز شعر اصفهان به ثبت مي‌رساند. چهره‌هايي چون: خسرو احتشامي، سعيد بيابانكي، عباس كيقبادي، مهدي جهاندار، محمدجواد آسمان و خود همين جناب زهتاب الدوله! پس با خردك دانشي از وضعيت پراكنش قالب‌هاي ادبي و سبك‌هاي آن مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه قالب غالب در آن سامان غزل است آن هم غزلي فاخر كه ريشه در سنت‌هاي ادبي و فرهنگ غني پارسي دارد. بيراه نيست اگر شعر زهتاب را شعر صنايع بناميم. ابيات وي تجلي‌گاهي درخور براي ارائه‌هاي ادبي است كه در ميان خيلي از توليدات بي‌رنگ و بوي ادبي دلبري مي‌كنند. در ادامه سعي در برجسته نمايي برخي از اين ابيات داريم. دفتر با غزلي شايسته آغاز مي‌شود:

نه گل سنگ مزارم نه گل شادي عيدم/ نه بر آيينه غبارم نه به خورشيد رسيدم

شاعر در اين غزل، عينك آرمان گرايي از چشم برگرفته و سعي دارد باري جداي از كذب گويي‌هاي عالم شعر، واقع بينانه به رصد پيرامون بپردازد. گرچه اين نوع روايت صادقانه را پيش از اين از زبان زنده ياد حسين منزوي نيز شنيده بوديم:

نه فرشته‌ام نه شيطان؛ كي‌ام و چي ام؟ همينم

نه ز بادم و نه زآتش؛ كه نواده زمينم...

ارائه‌هاي زباني زهتاب نيز به مثابه كلاسيك بر مبناي جناس‌ها و انواع آن شكل مي‌بندند:

نه به سرسختي كوهم، نه به پوشالي كاهم/ نه بدعهدي بادم، نه به لرزاني بيدم

يا به اين بيت نگاه كنيد:

پس از كوچ تو من ولي هيچ و پوچم/ شگفتا كه ماندم در اين كوچه تنها

به هم آوايي كوچ و كوچه و پوچ و هيچ توجه نماييد.

يا:

دهان به خنده‌گشودي‌و باغ‌حيران شد/كه من هرآينه بوسيدمت در آينه ها

التفات داريد كه هرآينه و در آينه، در تقابل با هم چه تلالوئي يافته اند!

يا: يك در به روي شاعر اين شعر باز كن/ اي تا هميشه شعر دري وامدار تو

كه ميان در و دري جناس افزايشي موجود است. جناس موجود در بيت زير نيز از همين سلك است:

گوهر شد اگر لفظ دري واژه به واژه/ هم با تو بها دارد و هم با تو بهانه

يكي از صنايعي كه چه در گذشته و چه امروزه براي شنونده شعر كلاسيك مورد علاقه بوده است موسيقي كناري و بيش از آن وجود قوافي مياني و دروني ‌است كه اين علاقه ناشي از توليد موسيقي خارج از الزامات ابتدايي شعر كلاسيك است. در واقع براي داشتن شعري با هر درجه هنري، داشتن يك سري قوافي با مكان‌هايي از پيش تعيين شده بسنده است و كسي نمي‌تواند شاعر چنين شعري را محكوم كند كه چرا به موسيقي مياني بها نداده اي! منتها گاه شاعري خوش طبع به بهاي سختگيري بر طبع خويش، امكان التذاذ بيشتري براي شنونده فراهم مي‌آورد‌ و اين جاي بسي خرسندي است كه مجموعه مورد بحث ما نيز داراي چنين امكاني هست. و اما:

غزل اگر صادقانه باشد، غزل اگر عاشقانه باشد

نمي شود جاودانه باشد اگر بدون بهانه باشد

چگونه يا كي؟ چه فرق دارد كه آب يا مي؟ بهار يا دي؟

تمام هستي به رقص آيد اگر زمانه زمانه باشد

عنايت داريد كه در بيت نخست حضور دو حرف« عاشقانه و بهانه»در جايگاه قافيه بسنده بود و« صادقانه و جاودانه» يارانه‌اي ست كه شاعر به شنونده مي‌دهد‌‌. يا در بيت بعد، كي و مي‌و دي قوافي دروني محسوب شده و بر موسيقي بيت افزوده‌اند. موردي ديگر در همين راستا:

بهره مندي شاعر از اصطلاحات فرهنگ عامه، به كارگيري كنايه‌ها و ارجاعات برون متن در كسوت تلميح، همه و همه به ژرفساخت مجموعه كمك كرده و تنها در مواردي كه تلميحات موجود حاصل نگاه منحصر به فرد مولف نيستند از زيبايي اثر كاسته‌اند. نگارنده اين سطور بر اين باور است علاوه بر اين كه بايد الزامي در كاربرد داستان‌ها و افسانه‌ها در يك اثر هنري وجود داشته باشد، شايسته است كه بازآوري اين داستان‌ها نيز همراه با برداشتي شخصي بوده و مولف از روايت صرف اجتناب نموده و ديد و برداشت ويژه خود را نيز پيوست به تلميح كند. در ادامه چند نمونه به دست مي‌دهيم:

من نسبتي با يوسف و بيژن ندارم

سر در گريبان برده‌ام، در چاه خويشم

يا:

تو از ليلي نسب داري و من از نسل مجنونم

ازين بهتر چه خواهي نسبت اجدادي ما را؟

اگر با قيس مي‌سنجي جنونم را تماشا كن

هواي بيستون داري؟ ببين فرهادي ما را

بهره مندي مجموعه از عبارات عامه و كنايه نيز شايان ذكر است:

دستم تهي بود و بسته دل بود اما شكسته

دست تو پر بود اما من:« دست را تو نرفتم»

پشت سرم خنجر دوست زخم زبان پيش رويم

ماندم كه ماندم كه ماندم ديدي كه « از رو نرفتم»

در باب كنايه: از عود غير دود نصيبت نمي‌شود/ اين هيزم‌تري ست كه من مي‌شناسمش

زهتاب به مثابه گذشتگان ارائه‌ها را به خدمت گرفته و از يك يك آن‌ها در راستاي سفره آرايي خود در ضيافت كلمات بهره مي‌برد.

حال بنگريد به لف و نشر در غزل وي:

نه زباني به ستايش، نه نگاهي به نصيحت

كه دل از شاه گرفتم، كه دل از شيخ بريدم

گرچه من خوشتر مي‌داشتم كه در مصراع نخست به قرينه زبان كه عضو مرتبط با ستايش است، به جاي نگاه، عضو مرتبط با نصيحت كه همانا گوش است، تعبيه مي‌شد.

نه شدم رومي رومي، نه شدم زنگي زنگي

هرچه در آينه باشم نه سياهم نه سپيدم

نه سزاوار جهنم نه خريدار بهشتم/ برزخي بود سرشتم نه منزه نه پليدم

انصاف اين است كه اين مجموعه خوش ساخت و يكدست است و به عنوان نخستين مجموعه قابل دفاع. منتها اين بدان معنا نخواهد بود كه همه اجزاي آن قابل قبول‌اند. خود صاحب اثر نيز چنين داعيه‌اي ندارد ما نيز چنين توقعي نداريم. پس در ادامه سعي داريم تا به چند مورد از نقصان‌هاي اين مجموعه برسيم با ذكر اين نكته كه همين موارد نيز قابل اغماض‌اند و اگر مته به خشخاش گذاشته‌ايم ازين روي است كه در آينده شاهد آثاري گران سنگ‌تر از دوست شاعرمان باشيم. پاشنه آشيل اين مجموعه را از منظر محتوا مي‌توان عاري بودن از دغدغه‌هاي فرا فردي و از منظر صوري برخي سهل گيري‌ها در ساحت زبان دانست. شايد بيراه نباشد اگر بگوييم زهتاب تقريبا تمام دغدغه‌هايش را در عاشقانه خلاصه كرده و اين براي شاعري كه در ميانه راه است نمي‌تواند دستاوردي ارزنده باشد. به عنوان خواننده اين دفتر پيش خود آرزو مي‌كنيم كاش شاهد ابيات بيشتري ازين دست مي‌بوديم:

آه‌اي چنار پير درين فصل زمهرير/ گل از گلت شكفت ولي در اجاق ها

يا:

تقصير چوپان نيست، سرما جز دروغي نيست

گرگي اگر دندان به هم ساييده است است جا

و همين معدود ابيات كه آوردم همه تلاش‌هاي شاعر ما براي ابراز هم دردي با توده مردمان داغ ديده‌اي ست كه در سرما مانده اند! گذشته از اين كاستي كه شاعر را به شانه خالي كردن از زير بار مسئوليت پذيري تاريخي و اجتماعي متهم مي‌كند، ناديده گرفتن برخي موارد زيباشناسانه نيز برچسب ديگري به اين مجموعه خواهد بود. براي مخاطب امروز با هر زاويه ديد و تلقي از ادبيات مقبول نيست كه با كلماتي شكسته بسته مواجه شود:

به غارت دل من آمده ست چشمانت/ بتاز با نگهت ترك مست ياغي من!

درين زمانه كه شعرم تهي ز حادثه است/خوش آمدي به غزل عشق اتفاقي من!

يا در غزل شماره ۱۵ كه اغلب تحت سيطره انگاره‌هاي سبك هندي‌ است، با همين موارد روبه‌رو مي‌شويم:

باغبان در سوگ گل خون مي‌خورد عمري ولي

پس نمي‌گيرد ز پاييز ارغوان رفته را

پير عاشق - اي عزيز- از يوسفش دل مي‌كند

من نه يعقوبم كه مي‌گريد جوان رفته را

جز حضور لطمه زننده « ز»به نحو مصراع اخير نيز توجه فرماييد. حقيقت اين است كه به كارگيري كلمات كهن و نحو ماضي كلام نيز حتما بايد توجيهي منطقي همسو با درونمايه متن داشته باشد. از آن گونه كه آثار اخوان ثالث داراي اين خصيصه بود مثلا! به عبارتي ديگر زماني مي‌توان از لحن باستانگرايانه سود برد كه از باي بسم الله تا نقطه پايان تمام عناصر اثر در خدمت انتقال مفهوم مورد نظر بوده و اين آركائيزم نه تنها وبال متن نبوده بلكه در خدمت آن نيز باشد. سخن از سهل گيري‌هاي زباني مي‌رود. بد نيست شاهد مثال ديگري به دست دهيم:

تو ماه بانو... شاه بانو... آه بانو.../ من بركه‌اي در حسرت آيينه داري

به شكل مصراع نخست نگاه كنيد. هيچ توجيهي براي قرار گرفتن اين سه تركيب متوالي موجود نيست. گيرم كه ماه و آه در مصراع نخست با بركه و آيينه در مصراع پسين مرتبط باشند و به اصطلاح لف و نشري مرتب ترتيب داده باشند! خوب! اين لف و نشر را به اشكال بهتري هم مي‌توان به رخ مخاطب كشيد. راستش ياد سياه مشق‌هاي دوران كودكي مان مي‌افتيم كه قوافي را پشت سر هم كنج دفتر مي‌نوشتيم تا در خلال ابيات خرج شان كنيم!

شاعر عزيز ما گاه يك بيت از غزل خويش را كه مجال اندكي نيز نيست صرف پرداختن به مضامين پيش پا افتاده و ابتدايي نموده است و اين جاست كه ما دريغ مان مي‌آيد كه چرا بايد با اين همه گزيده كاري بازهم به ابياتي ازين دست برسيم:

با‌اينكه بوي‌پيرهنش‌همنشين توست/ ديگر براي‌شعر - عزيزم!- بهانه نيست

من معتقدم حتي اگر جز عزيزم كه در ميان دو خط فاصله و در كسوت جمله معترضه، بزرگنمايي شده است، پيرهنش را هم در گيومه مي‌آورديم و با تمنا به مخاطب مي‌رسانديم كه بين پيرهن و عزيز سر و سري هست، باز هم مايه‌اي دندان گير نداشت و گذشته از اين تناسب (پيرهن و عزيز) چه اتفاقي در اين بيت روي داده است كه يك بيت آن هم مقطع را به آن اختصاص داده ايم؟

يكي از نقاط قوت اين غزل‌ها يكپارچگي آن هم در بستر محتواست و هم در بستر فرم. به لحاظ ارگانيك نيز جملات سير طبيعي و منطقي خويش را دارند و كمتر اتفاق مي‌افتد كه در خلال يك مصراع با دست اندازهاي

غير قابل توجيه مواجه شويم:

شدم به شوق تو پروانه‌اي كه بي‌پروا.../ كه عاشقانه.. كه... چرخيدمت در آينه ها

به باور من اين نوع نگارش و بازي‌هاي فرمي در غزل‌هاي اين مجموعه محلي از اعراب ندارد. چرا كه توقع ما از غزل‌هايي از اين دست زماني برآورده خواهد شد كه به عينه هر ركن را سر جاي خود مشاهده كنيم. براي ملموس‌تر شدن عرضم فرض بفرماييد در خلال يكي از غزل‌هاي نئوكلاسيك همين دفتر يكبارگي با تكنيك تغيير رديف روبه رو شويد! طبيعي‌است كه به دليل عدم همخواني محتوا و شكل عقل سليم از پذيرش اين اتفاق سر باز مي‌زند. بازگرديم به شاهد مثال بالا كه در آن اتفاقي فرمي به وقوع پيوسته و ما كه تا بدين جاي كار در مسيري يكدست در حال حركت بوديم به ناگهان به

دست اندازي زباني مي‌رسيم و اين پرش را بر عدم توانايي شاعر در تكميل بيت به طور طبيعي حمل خواهيم كرد! در مجموع زهتاب شاعري ‌است كه در نئوكلاسيك به توفيق دست يافته و مي‌توان او را به عنوان يكي از شاخص‌هاي غزل جوان معرفي كرد. اميد دراين جستار كه تنها به برخي ظرافت‌هاي گوشه‌اي در اصفهان پرداخته شد توانسته باشم به درستي سره را تشخيص داده باشم. براي جواد زهتاب عزيز آرزوي توفيق روزافزون دارم.

 

نظر شما


Security code
دوباره سازی کد

تبلیغات

سخن روز

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱
دير و دور

 

 

 

فاضل نظری

 

 

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند


#fc3424 #5835a1 #1975f2 #b487c5 #af8cb4 #3ac3c6