|
فرهنگخانه- شهروز بیدآبادی مقدم: «بیل برایسون» نویسنده کتاب معروف «تاریخچه تقریبا همه چیز» به اندازه کافی در ایران شناختهشده است. به بهانه نشر ترجمه جدید کتاب این نویسنده مشهور آمریکایی با نام «در جستوجوی خوشبختی» که با ترجمه «علی ایثاریکسمایی» بهوسیله نشر «آموت» منتشر شده است، پای صحبتهای مترجم این کتاب نشستیم.
«علی ایثاری کسمایی» روزنامهنگار است و سالهاست ترجمه ميکند و گواهش ترجمههاي او در روزنامهها و نشريات مختلف و همينطور ترجمه دهها کتاب در زمينههاي گوناگون است. «در سايه آفتاب تابان»، «فرهنگ و امپرياليسم»، «حقايق اساسي درباره سازمان ملل متحد»، «سازمان ملل متحد در دنياي امروز»، «شيوههاي مصاحبه در مطبوعات»، «روزنامهنگاري جهاني»، «از استالين تا يلتسين» و «آپارتايد خبري در انگليس»، تنها چند عنوان از ترجمههاي وي است. «علي ايثاري کسمايي» خندهرو است؛ با صبر و حوصله صحبتها را گوش ميدهد، با دقت جواب ميدهد و در تمام طول گفتوگو شوخي ميکند و خنده را از ياد نميبرد.
کتاب «در جست و جوي خوشبختي» را که به دست گرفتم، با خودم گفتم فقط چند صفحه از آن را ميخوانم تا با نحوه ترجمه شما آشنا بشوم، اما بعد از آن نتوانستم کتاب را ناتمام بگذارم. راز پيدا کردن چنين کتابهاي جذابي در چيست؟
براي من هم اين کتاب غيرقابل مقاومت بود. داشتم ميرفتم شمال که يوسف عليخاني، نويسنده و مدير نشر آموت زنگ زد و گفت کتابي براي ترجمه هست، دوست داري نگاهش کني؟ رفتم و کتاب را گرفتم. وقتي شروع به خواندنش کردم، آنقدر جذاب بود که با اينکه، به خاطر تنوع مطالبش، بسياري از واژگانش را نميدانستم، نميتوانستم براي يافتن واژه، کنارش بگذارم. يعني انگار مرا سحر کرده بود. از بسکه زبان و مطالبش جذاب بود. در ترجمه هم همينطور بود؛ يعني بسياري از روزها از هفت صبح شروع ميکردم تا دو صبح روز بعد. ترجمه اين کتاب۳ - ۲سانتيمتر قطر شکمم را - به علت بيتحرکي و نشستن مداوم پشت ميز- بيشتر کرد!!
پس ميشود گفت ترجمه کتابهاي جذاب، براي سلامتي ضرر دارد؟
(ميخندد) به نوعي بله!
امروز ميخواهم در همين وقت کم، حداکثر استفاده را ببرم. راز اينکه ترجمهاي تا به اين حد روان ميشود، چيست؟ چند بار آن را ويراستاري کرديد تا به اين حد از رواني نثر رسيد؟
خب بنده حدود چهل سال است که کارم اين است. کار در چند روزنامه و مجله و سالهاي بسيار براي دواير مختلف سازمان ملل – با سختگيري و دقت فراوان خاص خودشان – و همچنين ترجمه بيش از ۲۵ جلد کتاب، بالاخره يک چيزهايي به آدم ياد ميدهد. ضمن اينکه همانطور که گفتم متن و نثر اين کتاب واقعا استثنايي است و گمان ميکنم هر مترجم ديگري هم از پسش بر ميآمد. و اما در مورد ويرايش، راستش را بخواهيد ميشود گفت که اصلا به آن صورت ويرايشش نکردم. خيلي خيلي کم! براي احتياط، دستنوشتههاي قسمتهايي را ميدادم همسرم تا به عنوان يک خواننده بخواند و عيبها و نظرش را بگويد.
با اين حساب فکر نميکنم که به ويراستار اعتقادي داشته باشيد. اساسا کارهايتان را به ويراستار ميدهيد يا خودتان ويراستاري ميکنيد؟
گمان ميکنم فقط يکي از ترجمههايم ويراستاري شد که بهتر است حرفش را نزنم. اما بهطور کلي اگر هميشه شخص ديگري – مخصوصا اگر ويراستاري حرفهاي و خبره باشد- کار را بخواند بهتر است و يا اينکه ميشود خود مترجم، مدتي پس از ترجمه، سراغ اثر برود و در حاليکه در حال و هواي انگليسي آن نيست؛ دوباره آن را بخواند، منتها اين بار به عنوان يک کتاب فارسي. در اين صورت، مطمئنا خيلي از عيبهاي احتمالي را برطرف خواهد کرد. البته در مورد اين کتاب اين کار هم نشد. چرا که، اين روزها، شتاب فراوان و مسائل مالي امکان اين کارها را از بين برده است. ناشر خصوصي ميخواهد کمتر خرج کند و کتاب زودتر منتشر شود.
سختيهاي ترجمه کتاب «در جست و جوي خوشبختي» در چه بود؟
تنوع مطالب- که دراين کتاب بسيارزياداست- تنوع لغات و مفاهيم را ايجاب ميکند و طبعا باعث دشواري بيشتر کار ميشود، اما همين رفع مشکل، خودش بسيار لذتبخش است و نميشود گفت دشواري کار. چطور بگويم، تا دشواري نباشد سهولت معنايي ندارد! پس اين دشواري از جهتي شيريني کار است. مثل کوهنوردي است.
مخالفان کتابهايي ازاين دست به اين مورد اشاره دارند که اين کتابها به صدها موضوع مختلف ميپردازند و در نتيجه درسطح ميمانند. اما من مانند موافقان چنين کتابهايي، ميگويم که اين نوع کتابها به واسطه ساده نويسي و نيز ارجاع نويسنده به دهها و صدها کتاب ديگر، نهتنها در سطح نميمانند بلکه تبديل به يک کپسول فشرده و غني شده از اطلاعات ميشوند و خواننده را بمباران اطلاعاتي ميکنند. نظر شما در مورد اين جهتگيريها چيست؟
اولا به نظرم،اصلا سطحي نيست. ثانيا اگر کساني خيلي اهل يادگيري عميق باشند ميتوانند دنبال کار نويسنده را بگيرند و جديتر مطالعه کنند. درست است که در حد يک کتاب درسي و علمي وارد جزئيات نميشود اما با زباني مسحور کننده، اطلاعات جامع و کافي ميدهد و به قول شما کار کپسول اطلاعات را ميکند. خودش هم ادعاي علمي بودن ندارد و مثل پرکششترين رمان هاست.
هميشه، معادلسازي براي واژگان بيگانه، بحث داغي بين مترجمين بوده است. به نظر شما معادلسازي براي واژگان بيگانه، چقدر ضرورت دارد؟
بزرگان سازمان ملل (به ويژه در مرکز اطلاعات آن) وسواس فراواني دارند تا حد امکان از واژگان بيگانه استفاده نشود، که من خيلي از اين بابت به ايشان بدهکارم. آقاي «گيلانپور» سردبير بزرگوار «کيهان ورزشي» خيلي در اين مورد سختگيري ميکرد و خيلي چيزها به من آموخت. امروزه، بعضي از مترجمان خيلي راحت هر روز واژگان بيگانه را وارد زبان پارسي ميکنند. گاهي هم به نظر ميرسد انگار استفاده از واژههاي خارجي نشانه دانايي يا به اصطلاح، «کلاس داشتن» است. زبان پارسي، ظرفيتهاي فراواني دارد و ميتوان از کاربرد بسياري از واژگان خارجي اجتناب کرد. در عين حال بسياري از اين واژگان خودشان را تحميل ميکنند: مثلا حالا بياييم تلفن يا اينترنت را عوض کنيم؟ افراط و تفريط در هرکاري بينتيجه است. چرخبال و بالگرد، تک و پاتک به نظرم جا نيفتادهاند اما يارانه و رايانه و نيز بسياري از واژههاي ديگر رايج شدهاند.
با توجه به اينکه سالهاست به امر ترجمه مشغوليد، سختترين متني که ترجمه کردهايد، کدام بوده است؟
يکي، دو تا نبوده. در کار روزنامه بايد در هر زمينهاي ترجمه کرد و شروع هر زمينهاي تقريبا دشواريهاي خاص خودش را دارد اما ترجمه نوشتههاي مرحوم ادوارد سعيد سخت است البته شايد حالا برايم کمي آسانتر شده باشد اما در زمان ترجمه فرهنگ و امپرياليسم ايشان خيلي عذاب کشيدم. گرچه قبل ازآن مجموعه مقالات فراواني ترجمه کرده بودم. خدا رحمتش کند از واژههاي عجيب و غريبي استفاده ميکرد.
جناب کسمايي، شما چگونه و در چه سالي وارد روزنامهنگاري شديد؟ آيا از همان ابتدا، ترجمه را به عنوان يک هدف در نظر داشتيد؟ و اينکه از چه سالي ترجمه را آغاز کرديد؟
چقدر سوالتان طولاني شد! (ميخندد) از سال ۵۲ که خدمت سربازيام را تمام کردم در روزنامه «کيهان» و «کيهان ورزشي» مشغول ترجمه شدم. ليسانس مترجمي انگليسي داشتم و در کلاسهاي «انجمن ايران و آمريكا»ي آن زمان و کلاسهاي ديگر زبان خوانده بودم. البته از کمک دوستان و اساتيد زبان انگليسي از جمله «اسفنديار سپهري»، مترجم خبرگزاري و سازمان برنامه در آن سالها و يونس شکرخواه، روزنامهنگار، مترجم و استاد دانشگاه در اين سالها و نيز از کمک يکي از اقوام ايراني حقوقدانِ ساکن آمريكا- البته به کمک بيدريغ اينترنت - برخوردار بودهام.
خب پس بگذاريد بپرسم که بهطور کلي، سختيهاي کار ترجمه را در چه ميدانيد؟
سختي که زياد دارد. آشنايي با فرهنگ زبان نويسنده از واجبات کار است اما اجازه بدهيد اينجا به جنبه مادي کار اشاره کنم، انگار نظر شما اين نبود. ترجمه کتاب با اين تيراژهاي امروزي به هيچ وجه از لحاظ اقتصادي به صرفه نيست. يک کتاب در بعضي کشورها در چند ميليون چاپ ميشود. در اينجا اما با ۱۱۰۰ تا شروع ميکنند؛ باز تا چند سال پيش با ۳۰۰۰ و ۵۰۰۰ جلد شروع ميشد! مترجم هم مثل هر کس ديگري بايد زندگي کند. با گرفتن چندرغاز آن هم چند ماه بعد از انتشار کتاب چه جاي دلخوشياي براي کار ميماند؟ مگر اينکه عاشق باشي. گرچه عاشق هم بههر حال بايد جواب اهل و عيال و خرج و مخارج را بدهد.
با توجه به اينکه در زمينه روزنامهنگاري مطالعه داريد و چندين جلد کتاب در اين زمينه ترجمه کردهايد، اسطورهتان در سطح جهاني، در زمينه روزنامهنگاري کيست؟
اين چيزها را بايد از آدمهاي بزرگ اين حوزه بپرسيد. يک روز افرادي مثل «والتر ليپمن»، روزنامهنگار و مفسر، «سيمور هرش»، روزنامهنگار، «باب وودوارد» و «کارل برنشتاين»، روزنامهنگاراني که پته «ريچارد نيکسون»، رئيسجمهور آمريكا را در ماجراي واتر گيت روي آب ريختند و درنهايت باعث کناره گيري او شدند؛ اسطوره بودند. امروز همه چيز عوض شده است. اسطورهها هم ديگر آن اسطورههاي قديم نيستند و حريمي ندارند.
در کل، روزنامهنگاري را ترجيح ميدهيد يا مترجمي را؟
هر کدام ويژگيهاي خاص خودش را دارد. روزنامهنگاري مثل نويسندگي خلاقيت ميخواهد و دست آدم بازتر است، البته اگرغرض و مرض و ترس از مميزي در کار نباشد؛ اما مترجم کمتر اين آزادي را دارد.
از کار جديد چه خبر؟ کتابي در دست ترجمه داريد؟
بله، کتابي هست از زندگي زني سرسخت و ورزشکار به نام «لارا ايوانز» که سرطان سينه پيشرفته خود را مهار ميکند و به زندگي عادي خود بر ميگردد. به نظرم کتاب جالبي است. علاوه بر شرح مبارزهاش با بيماري، حرفهايش درباره کوهنوردي - با عشق عجيبي که به اين ورزش دارد - بسيار زيبا و دلانگيز است. با چند تا کتاب ديگر هم سر و کله ميزنم تا يکي را انتخاب کنم. راستش اين «برايسون» با آن کتاب کم نظيرش، سليقه مرا کاملا عوض کرده و مرا به دردسر انداخته است.
اگر قرار باشد، پنج کتاب را به عنوان شاهکار معرفي کنيد؛ آن پنج تا، کدامها هستند؟
اينطوري نميتوان گفت؛ من اشعار «حافظ» و «سعدي» و «مولانا» و «سهراب سپهري» و «اخوان ثالث» و.... و کلا نويسندگان کلاسيک را خيلي دوست دارم و ميخوانم. «هملت» را بارها خواندهام و فرصت کنم باز هم ميخوانم. دن آرام شولوخوف، «زن نانوا»، «راهبه کاستر»، حتي بر ميگرديم گل نسرين بچينيم، «تاريخ روابط ايران و انگليس»، اميرکبير و ايران فريدون آدميت، تقريبا تمام آثار «هدايت» و «آل احمد»، «شريعتي»، «ديکنز»، «چخوف»، «جنايت و مکافات»، «وداع با اسلحه»، «پيرمرد و دريا» و کتابهاي اخيرتر مثل نوشتههاي آقاي «حسن کريمپور» يا «سهم من» را هم خيلي دوست دارم. راستي مگر همين «در جستوجوي خوشبختي» اثر «برايسون» کتاب بدي است. من صدها جلد کتاب خواندهام که جز تعداد انگشت شماري، همهشان خوب بودهاند.
ميبينيد انگار اصلا امروزي و روشنفکر نيستم! (ميخندد) چند تا از رمانهاي «يوسف عليخاني» را هم دوست دارم؛ البته به زبانش ايراد ميگرفتم، چون سخت ميفهميدم و کلي وقتم را ميگرفت. بعد از آن فهميدم اهل فن اين را حسن کار ايشان ميدانند و وقتي به خودش گفتم ناراحت شد و مدتها در کار روزنامه با من سرسنگين بود!! اما اين را ننويسيد که به حساب تملق گويي ميگذارند. (ميخندد. کمي مکث مي کند، گويي خاطرهاي را در ذهن مرور ميکند.) اصلا مگر کار ما غير از مطالعه است؟ راستي يک کتاب ساده و بيادعا چند سال پيش به نام «چرخ زندگي» خواندم که بسيار روي من تأثير گذاشت و ۴۰ - ۳۰ جلد از آن را گرفتم و به دوستانم تقديم کردم!
خب، با اين حساب ديگر نپرسم که پنج نويسنده خلاق از نظر شما، چه کساني هستند؟
نه! (لبخند ميزند) نويسندگي يعني خلاقيت و همه کساني که به عنوان نويسنده ميشناسيم به درجات متفاوت خلاقند.
به عنوان يک مترجم، تفاوت ترجمه خوب و بد را در چه ميدانيد؟
مهمترين تفاوت ترجمه خوب و بد اين است که معلوم نباشد ترجمه است. اما مسلم است که هر کتابي که اين ويژگي را داشت نميتواند حتما ترجمه خوبي باشد.
بهترين ترجمه شما از نظر خودتان، کدام است؟
طبيعتا هميشه آخرينها، بهترينها هستند! ضمن اين که در جستوجوي خوشبختی بهراستی کتاب محشری است یک دنیا اطلاعات و مطالب جالب درقالب جذاب ترین رمان ها. بارها به دوستانم گفتهام این کتاب را به شرط چاقو بخرند یعنی منصفانه اگر خوششان نیامد پولشان را از من پس بگیرند! چون اطمینان دارم کسی نیست که چیز جذابی در آن نیابد. البته متاسفم که نمی توانم به همه یک نسخه تقدیم کنم. آدم بزرگواری دو سه هفته کتاب را روی میزش داشت اما نمی دانم چرا مقاومت می کرد شاید از بس که تعریفش را از من شنیده بود! تا این که یک روز به من زنگ زد وگفت فلانی عجب کتاب نفسگیری است وقتی شروع کردم دیگر نتوانستم کنار بگذارم بیخود تعریف نمی کردی!
توصیههای شما به عنوان مترجم و روزنامهنگار به مترجمان و روزنامهنگاران جوان چیست؟
گفتم که این کار آدمهای بزرگ است نه منِ کوچک. اما بدیهی است که تسلط به هر دو زبان و کار کردن و تمرین مداوم و پرسیدن از آنانی که ممکن است بدانند، از واجبات کار است. سالها پیش، تازه در جایی مشغول شده بودم. تعجب میکردم چرا کسی از فرهنگ لغات استفاده نمیکند؟ مگر میشود آدم همه چیز را بداند؟ بعدها دیدم پنهانی از فرهنگ استفاده میکنند تا دیگران نگویند ایشان بیسوادند. بیسوادی را اینطوری نمیتوان برطرف کرد!
روزنامهنگاران جوان خودشان را به هیچ قیمتی نفروشند و همیشه وجدان خود را در نظر بگیرند و خدا را ناظر بدانند و نخواهند انتقام بگیرند و با افراد، در رسانهشان، تسویه حساب کنند. بدیهی است که این روزها تسلط به اینترنت و رایانه و زبان خارجی از واجبات کار است. در ضمن تا میتوانند ادامه تحصیل بدهند که کلاهشان پس معرکه نماند.
و اما سخن پایانی؟
باید به داد ترجمههای کتابهای کودکان رسید. معلوم نیست به بعضی از این کتابها، چطور اجازه انتشار میدهند! یا اصلا خود ناشران چه جور آدمهایی هستند که دلشان میآید، این چرندیات را چاپ کنند! یعنی فقط و فقط پول؟ خب با کار خوب هم میتوان به پول رسید. از قدیمالایام خیال میکردیم نشر و روزنامهنگاری کار فرهنگی است نه پول در آوردن به هر شکل. بعضی از آن کتابها نفرتانگیزند از بس که چرندند. چون برای نوههایم کتاب میخوانم، میدانم. به خدا دلم میسوزد. در حالی که بهترین کارها را باید برای طفلکهای معصوم این سنین تدارک دید. اگر کتابهای مناسب این سنین، وجود داشته باشد؛ آدمها، آدمتر بار میآیند. از همان کودکی دنبال کتاب میروند و آن وقت دیگر لازم نیست بهترین شاهکارهای دنیا را برای ۷۵ میلیون آدم، فقط در ۱۱۰۰ نسخه چاپ کنیم و چه بسا که گرفتار این همه نابسامانیهای اجتماعی نخواهیم شد. |