امروز    جمعه , ۲۹,ارديبهشت,۱۳۹۱   Friday , 18,May,2012  - 

گفت و گو با شاپور جوركش در باره «بوطيقاي شعر نو»
نيمايي كه ما نمي شناسيم چاپ پست الکترونیکی
۲۳۹۹۹
ادبی
چهارشنبه ، ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ ، ۰۹:۵۲

فرهنگخانه- الهه خسروي: درباره پيگيران كار نيما همان‌طور كه در بوطيقا آمده «عشقي» كه دستي در نمايشنامه‌نويسي داشت «سه تابلو» را عينا بر وفق مراد نيما مي‌نويسد ولي خودش اشاره مستقيمي به تاثير از نيما نمي‌كند. علاوه بر آن موضوع و زبان شعر «عشقي» چنان به روزمرگي و غيرت وطني دچار است كه نمي‌تواند تاثير چنداني بر آينده بگذارد.

شما در دومين كتاب نقدتان «بوطيقاي شعر نو» مي‌گوييد كه برخلاف همه جاروجنجال‌هايي كه حول و حوش شعر نيما از آغاز تا به امروز صورت گرفته هنوز كسي چنان‌كه بايد و شايد به ماهيت و چيستي نيما و شعرش نپرداخته است. در واقع معتقديد منتقدان و شاعران بعد از نيما اگرچه رگه‌هايي از اين «چيستي» را پيدا كرده‌اند اما آن را دنبال نكرده‌اند. اين اتفاقي است كه مي‌تواند به نوعي درباره هدايت هم افتاده باشد. درباره هدايت هم آثار تحليلي بسياري موجود است اما براي خواننده پيگير هنوز حرف‌هاي ناگفته بسياري درباره او وجود دارد. چرا درباره نيما چنين اتفاقي افتاده است؟

دوتا كارگر داشتند توي خيابان كار مي‌كردند؛ يكي آسفالت را دريل مي‌زد و زمين را گود مي‌كرد و ديگري بلافاصله گودال را پر مي‌كرد. عابري پرسيد چه مي‌كنيد؟ يكي‌شان گفت: ما هر روز سه نفر بوديم يكي زمين مي‌كند، يكي لوله كار مي‌گذاشت و من گودال را پر مي‌كردم. امروز نفر وسطي مرخصي رفته، ما هم كار خودمان را مي‌كنيم. ادبيات ما جز در بخش عرفان و مشروطه، پر از گسست است. نيما، هدايت، خيام و نظامي را كه نديد بگيريم، بقيه ادبيات ما بدون گسست، دنباله‌رو استادان پيش از خويش است. پيش از من به نظرم آقاي هوشنگ ماهرويان در مقاله‌يي بر «ري‌را» اشاره مي‌كرد كه «نيما يك تنه مدرنيسم ما را پايه‌ريزي كرد.» اما شعر نيمايي تخم و تركه‌يي نداشت. در ادبيات داستاني ما هم كه ادعا مي‌شود دنبال‌رو هدايت است، عملا اغلب داستان‌نويسان پيرو جمال‌زاده‌اند كه قبلا به آن پرداخته‌ام: (نامه، شماره ۳۷، «جادوي رئاليسم يا رئاليسم جادويي»، ص ۵۵) . همين‌طور كه مي‌گوييد رازوارگي و رازوري را ما دوست داريم. تمثال هدايت به عنوان يك مظلوم مورد ستايش همه است اما پاي بحث و نظر كه پيش مي‌آيد، هدايت ضدخانواده، زن‌كش و بيمار رواني معرفي مي‌شود. حالا شما خيال مي‌كنيد پس از ۱۵ سال از انتشار كتاب تحليلي من بر هدايت، تصوير او در ذهن جامعه ما چقدر عوض شده؟ هنوز سينماي مولف ما دوست دارد خودسوزي دختران جنوب را به گردن هدايت بيندازد و طنز كار اينجاست كه كارهاي من روي نيما و هدايت مضحك تر از كار آن كارگرها درآمده چون در زمينه تحليل و بررسي ادبي - اجتماعي تا حالا من به ترتيب سه كتاب داشته‌ام: زندگي، عشق و مرگ از ديدگاه صادق هدايت، نگاهي ديگر به بوف كور و ديگر عاشقانه‌هاي هدايت؛ بوطيقاي شعر نو؛ خفيه‌نگاري خشونت در سرزمين آدم- لتي‌ها.

كارگر وسطي يعني بوطيقاي نيما گويا سرش را زير انداخته و كار خودش را مي‌كند. در حالي كه كل پيام هر سه كار، با هم يك معنا را تكميل مي‌كرد: «ديدن ديگري و مدارا».

از نظر كيفي آيا مجموعه كارهاي پژوهشي بر آثار هدايت برآيند مثبتي داشته؟

فقط مي‌شود گفت از اين نظر هدايت از نيما خوش‌شانس‌تر بوده است. نوشته‌هايي درباره زندگي و نوع مرگ هدايت، از آثار تحليلي روي داستان‌هاي او فربه‌تر است. البته كنجكاوي درباره نويسنده‌هاي برجسته همه جا هست، حرف‌هاي خرافي در كنار آثار پژوهشي و شكافنده. اما در اينجا متاسفانه شايعات روشنفكري، بيش از خرافه‌هاي عامه، لطمه مي‌زند. متن آل‌احمد، همراه نقد روانكاوانه دكتر سروش ايادي است كه هدايت را اخته يا اسكيزوئيد معرفي مي‌كند. اين نوع نقد چه‌بسا كه پچ‌پچ‌گونه، گمانه‌هاي زندگينامه‌محور است تا متن‌محور.

يعني نوع مرگ هدايت برآثار او سايه انداخته؟

درباره هدايت هركس تلاشي كرده تا زندگي اين نويسنده را با نوشته‌هاش ربط دهد. زنده‌ياد بيژن جلالي - از بستگان هدايت- در مقاله‌يي كه در آدينه درآمد، مطلبي به اين مضمون دارد كه «هدايت خود را كشت تا بوف كور را زنده كند!» مرگ خودخواسته او انگاري نوشته‌هاش را زير سوال برده. و اين كنجكاوي هنوز اقناع نشده. پيام زندگي‌بخش و ارج به حيات كجا و مرگاندن چرا؟ برداشت‌هاي سطحي كه امروز از آثار هدايت مي‌شود، در زمان خود او هم وجود داشته. طنزي كه نيما در پاسخ هدايت به تمسخر شعر آزاد مي‌دهد، حاكي از اين است كه هدايت ضدخانواده است. در حالي‌كه محور اصلي عاشقانه‌هاي هدايت اين است كه: تا نتوانيم رابطه مشي مشيانه‌يي و درنظرگرفتن زنان به عنوان مركز حيات را درست بشناسيم، هر نوع تلاش سياسي و اجتماعي، كم‌ثمر است. هدايت در طول عمري حدود پنجاه‌وچند سال ۵۰ اثر چاپ شده و نشده دارد. اين همه تلاش در خود نويسنده انتظار تغيير و تحولي برمي‌انگيزد كه خب يك‌شبه برآورده نمي‌شود. به‌ويژه كه هدايت خوشبيني و خاك‌پرستي افراطي هم دارد. در چاپخانه كه مي‌رفته صداي ماشين چاپ را تقليد مي‌كرده كه «خرا آدم شيد. خرا آدم شيد.»

اجازه دهيد در ادامه بحث درباره نيما از همان جمله‌يي شروع كنيم كه شما در فصل اول كتاب به آن اشاره كرديد. آنجا كه نيما مي‌گويد: «شعر حتي اگر در بحور سنتي هم سروده شود مي‌تواند شعر نو محسوب شود به شرط آنكه آن «ميدان ديد تازه» در آن رعايت شده باشد. اين «ميدان ديد تازه» چه مشخصاتي دارد؟

شكل‌گيري جريان شعر سپيد، هرچند در جاي خود راه ناگزير شعر ما بود، راحت‌طلبي ما را هم نشان مي‌دهد. و آقاي رهنما با مقدمه‌يي كه بر كتاب آقاي شاملو نوشت، نيما را مايوس‌تر كرد. درحالي كه اگر شاملو خوانش درستي از ميدان ديد تازه نيما داشت و آن را در شعر سپيد منعكس مي‌كرد، با قدرت فراگير خود مي‌توانست نظريه او را نه‌تنها در شعر كه در اجتماع ساري كند؛ چراكه اين تئوري، كاربست ديدن ديگري و مدارا كردن با شخصيت و رفتار ديگري را تئوريزه مي‌كرد. در اغلب شعرهاي پيش از نيما، ابژه بيروني از منظر ذهن شاعر و ادغام‌شده با وصف حال خود شاعر تصوير مي‌شد، اما نيما رهنمودهايي گام به گام مي‌داد براي پرداختن به ابژه، به «ديگري». اينكه چه مولفه‌هاي را در نظر بگيريم تا اشيا و اشخاص را حتي‌المقدور آن‌طور ببينيم كه هستند. بتوانيم ذهنيت، رفتار و گفتار ديگري را چنان‌كه هست ببينيم، ثبت كنيم و به شعر درآوريم. نيما مي‌گويد «آيا به عنوان شاعر همين‌طور كه در خلوت خود نشسته‌ايد، قدرت تجسم دريا را داريد كه به اتاق خود فرابخوانيدش؟ آيا مي‌توانيد به جاي يك عرب بياباني بنشينيد و مثل او از زيبايي‌هاي صحرا لذت ببريد، يا عطش او را حس كنيد؟ آنچه او مي‌خواهد اين است كه در واقع، عناصر بصري دراما، يا تئاتر را جاي شعر ذهني و دل‌بخواهي بنشانيم. چراكه در شعر كلاسيك ما، خطبه‌يي فرود مي‌آيد و مخاطب مثل يك مريد بايد آن را گوشوري كند. مخاطب مسحور و محصور دريايي از ريتم و وزن و قافيه منفعلانه با شعر روبه‌رو مي‌شود. در داستان‌نويسي، شخصيت‌ها بايد زنده و هريك با منطق گفتار و كردار خود باشند. اگر قرار باشد قصه‌نويس به جاي هر پنج پرسوناي خود يك نوع زبان و نحو را به استخدام بگيرد، ناباورايي و ناواقعگرايي را دامن زده، در شعر هم اگر معشوقي تصوير مي‌شود اين تصوير بايد مطابق با عينيات شخص زنده‌‌اي باشد كه با او طرفيم، نه تكرار تصويرهاي كليشه‌يي و ارتزاق از استخوان مرده. نيما بر اين باور است كه درست ديدن را بايد آموزش داد. چهار مولفه اصلي اين روند در نظريه نيما برجسته‌تر از مولفه‌هاي ديگر‌اند كه شاعر بايد به آنها مسلط باشد: بينايي ويژه، يعني مشاهده دقيق ابژه و شنوايي شاعرانه. كه اين دو عنصر، شاعر را از ذهنيت‌نگاري رهايي مي‌دهد و اصل توجه را به ابژه بيرون از ذهن متمركز مي‌خواهد تا مثل يك نقال يا نمايشنامه‌نويس بتوانيم گفتار و رفتار شخصواره شعري را به‌درستي منتقل كنيم، درست مثل بازيگري كه بخواهد نقش يك خلبان جنگي را ايفا كند، بايد برود و از نزديك رفتار او با ابزار كار و اطرافيانش را ببيند و تقليد كند. در اين حال شاعر بايد بتواند «بي‌خويش» باشد و مثل يك كاتاليزور عمل كند. ويژگي خاص زنانه - مردانه داشته باشد. آنچه نيما مي‌خواهد، عملا جانشين كردن عناصر و فنون نمايش به جاي خطبه است. نه اينكه شعر خطابي كلا بد باشد؛ كما اينكه شعر شيموس هيني خطابي –اسطوره‌يي، «برگ‌هاي علف» از ويتمن هم خطابي‌اند؛ اما وقتي شعر خطابي به ديدگاه مسلط و عام بدل شد، ديگر امكانات شعر را نديده گرفته‌ايم در همان حال كه تاثير از استبداد را تاييد و ذهن‌گرايي را تشديد كرده‌ايم.

گفتيد درباره نيما هنوز نياز به كارهاي تازه‌يي هست. اين كمبود‌ها را از نظر بررسي شعرهاي او مي دانيد يا تئوري‌هايش؟

در هر دو زمينه. شايد اگر قراري كه با آقاي سميعي داشتيم كه فصل آخري در نقد ديدگاه‌ها به كتاب اضافه شود، عملي مي‌شد، لااقل بخشي از كمبودهاي اين كتاب رفع مي‌شد.

هنوز هم جاي اين فصل خالي است. درباره پيگيران كار نيما همان‌طور كه در بوطيقا آمده «عشقي» كه دستي در نمايشنامه‌نويسي داشت «سه تابلو» را عينا بر وفق مراد نيما مي‌نويسد ولي خودش اشاره مستقيمي به تاثير از نيما نمي‌كند. علاوه بر آن موضوع و زبان شعر «عشقي» چنان به روزمرگي و غيرت وطني دچار است كه نمي‌تواند تاثير چنداني بر آينده بگذارد. اخوان اما در شعرهايي مثل كتيبه، خوان هشتم و... زبان و بيان نيما در شعر دراماتيك را ارتقا مي‌دهد و از استاد پيشي مي‌گيرد. خوشبختانه امروز بسياري از شاعران و منتقدان جواني نظريه‌‌هاي نيما را در شعر و تئوري خود گسترش داده‌اند كه شايد بوطيقا و حتي نظريه نيما را كامل نخوانده باشند. زمانه امروز نيازهاي خود را به‌طور خودكار جست‌وجو مي‌كند. گفت‌وگو و عناصر ملازم با آن - مثل عناصر دراماتيك و تكثر حقيقت– با توجه به زمينه‌هاي اجتماعي جاي خود را در شعر امروز باز مي‌كنند. در عوض كساني هم بوده‌اند كه چندين صفحه از بوطيقا را چكيده‌نويسي كنند و به سابقه دوستي از خود بدانند. جلوي كار خير را كه نمي‌شود گرفت، بايد سپاسگزار هم باشم. مولف مرده يك معنايش همين است. چه بهتر كه ديدگاهي به هر طريق در صداهاي ديگر بازتاب يابد. اما درباره كتابي كه دستاورد و پيام آن درنهايت «مدارا و ديدن ديگري» است، و حق‌البوق سه چاپ از اين كتاب تئوريك همه مي‌دانيم چيزي نمادين بيش نيست، رعايت نكردن حقوق مجازي و لغزاني كه نسبت به هم‌قلم خود اعمال مي‌كنيم هم به كنار؛ اما يك پرسش: با اين نوع سرقت نرم آيا در ديد نسل رو به رشد فقط اختلاس‌‌ها را توصيه و توجيه عام نمي‌كنيم؟ وگرنه اين چند ورق‌پاره من آنقدر گاو پيشاني‌سفيد شده كه نيازي به اين توضيح واضحات نداشته باشد.

در كتاب بوطيقا تاكيد زيادي روي تاثير نيما از شعر فرانسه شده. با توجه به اينكه نيما خودش بارها از نظامي حرف مي‌زند و يك‌جا مي‌گويد «غربي‌ها هم بايد بيايند از اين دستگاه شعري بهره ببرند»، به نظر نمي‌آيد كه كفه تاثير نظامي بر نيما نسبت به فرانسه ناديده انگاشته شده؟

ممنون از عرق ملي. طرفدار هر تيمي كه باشيد حرفتان كاملا بجاست. از اين بابت به قول همين شيرازي‌ها: شرم – اندوه! درباره تاثير نظامي بر نيما در بوطيقا اهمال شده و نمود تاثير ادبيات فرانسه بر او پررنگ است. اما اين‌ هم كه بخواهيم تاثير اروپا بر نيما را حذف كنيم و جايش يكسره نظامي را بگذاريم، نوعي تفريط است. به‌ويژه كه نظامي هم با حساب دودوتا به شكلي از ادبيات اروپا متاثر است. او يكي از بزرگان انديشه‌ور ما است كه مي‌توان همتاي او را در اعجوبه‌هاي غرب هم ديد، ولي باز نمي‌توان منكر تاثير احتمالي خود نظامي از فرانسه شد؛ چون او هم از طريق ارمني‌هاي زمان خود غيرمستقيم با انديشه غربي در تماس بوده. نيما هم دمادم از او، به عنوان الگو ياد مي‌كند. و خواندن ادبيات نظامي را – مثل فن نقالي – كه دراماتيك است، الگو قرار مي‌دهد. نيما از اين منظر به نظامي امتياز مي‌دهد كه متن‌هاي پير گنجه مي‌تواند مثل نمايشنامه شخصيت‌پردازي را وارد شعر كند. استغراق و حلول در ابژه دركارهاي نظامي، به حد برجسته رعايت شده و در الگوسازي شعر آزاد نقش محوري دارد. از اين گذشته مفهوم امروزيني مثل ديسكورس يا گفتمان، در متن‌هاي نظامي، كهن الگوي ايراني ِادبيات چندصدايي و نمونه خوبي براي نزديك شدن به ديالوجيسم متاخر باختيني است.

‌در بوطيقا روايت را جزو مولفه‌هاي شعر نيما دانسته‌ايد و اخوان و عشقي را جزو پيروان راستين نيما. آيا روايت كه در كارهاي اين دو شاعر عنصري محوري است، مي‌تواند در شعر امروز جايي داشته باشد؟

بياييد ديد نظامي را اول با زباني امروزي‌تر مطرح كنيم و بعد ببينيم اين پرسش‌ها در شعر نيمايي چگونه توجيه مي‌شوند و كجاي آن بحث قرار مي‌گيرند. در شعر سنتي و آزاد، شعرهاي «گفتم –گفت» يا تخاطبي وجود دارد: گفت چوني؛ گفت مردم؛ گفت شكر/گفتم كه كفر زلفت... به جاي هريك از گويندگان اين گفتم – گفت‌ها مي‌توان هر آدمي را قرار داد. در حكايت «كر و بيمار»، نه آن كر، شخصواره‌يي خاص است و نه آن بيمار كسي مشخص. شايد بشود گفت اينها «ناكس»‌اند. اشخاص و ضماير مبهمي كه بيشتر تيپ يا سنخ هستند تا شخصيت كامل. در شعر كلاسيك اين «ناكس» فقط محمل روايت يك حكايت يا اندرز شده. روايت در شعرهاي نظامي اما چه بسيار كه با شخصيت‌پردازي جزءنگر به روايت شعري رسيده. روايت را اغلب به عنوان مولفه داستان مي‌دانند تا شعر. اما روايت هميشه جزيي از شعر بوده و هست، حتي در خيلي از هايكوها. فقط ميان روايت در شعر و روايت در داستان تفاوت‌هايي است كه در بوطيقا اجمالا ذكر شده است. همين بحث، زماني با آقاي حافظ موسوي پيش آمد كه آثار روايي اخوان را اصلا مي‌توانيم شعر به معناي اخص حساب كنيم؟ خب، اگر روايت را بخواهيم صرفا مولفه داستان بدانيم، بسياري از شعرهاي كم‌نظير را هم بايد از دايره شعر حذف كنيم: «سرزمين هرز»، «هاله گمشده» بودلر، «سوگنامه ميرعلايي» از شاپور بنياد، «مرگ ناصري» از شاملو، «بلندي‌هاي ماچوپيچو» از نرودا و... همه روايي هستند و در صورت اخراج روايت از شعر بايد خارج از حيطه شعر فكري براي اين شعرها كرد. در عين حال همين شعر تخاطبي «گفتم – گفت»، با همين تيپ‌ها و ضميرهاي مبهم كه در خدمت اندرزگويي و گزارشگري هستند- از منظر شعر چندصدايي- يك گام از شعر خطابه‌يي كه شعر را بر اساس «من» پيش مي‌برند، جلوتر هستند: درشعرهاي امروز ما مثل مي‌پرد در چشمم آب انار/من به خود مي‌گويم/كاش مردم /دانه‌هاي دلشان پيدا بود/... اينك منم زني تنها/درآستانه فصلي سرد/ اين «من»هاي شعري از سهراب سپهري و فروغ جدا نيست. «من»ي كه در بيشتر آثارشان هم رخنه دارد. اما نگاه تازه شعر اين دو شاعر بر اين ضعف غلبه دارد؛ اينرسي غريبي كه شعر فروغ و سپهري را به آينده مي‌برد، جزء به جزء مديون درك از نيما نيست. حذف كاربرد وسيع و اتومات همين ضمير، مي‌تواند امكان شعر دراماتيك را در ذهن فعال كند. وقتي نيما مي‌گويد: «تازه مرده‌ا‌ند دوتايي بچه‌هام/اين ضمير «ميم» به يك كارگر برمي‌‌گردد كه دارد روايت زندگي‌اش را براي همكارش بازگو مي‌كند. در اينجا پرسونايي در حال تكوين است.

در جست‌وجوي راه ارتقاي شعر است كه نيما، نظامي را كشف مي‌كند...

مي‌شود گفت همين‌طور است. در اين كالبدشكافي و آسيب‌شناسي شعر، هوشمندي نيما همين است كه الگوهاي بومي را به كار مي‌گيرد و از پيكره خود شعر كلاسيك، پاره‌هايي را به شعر آزاد پيوند مي‌زند. در فرديت بخشي به پرسونا، شعرهاي «گفتم – گفت»و تخاطبي را شايد سرآغاز قرار مي‌دهد؛ ولي نوع تخاطب نظامي را گزينش مي‌كند، نه تخاطب سعدي، رومي يا حتي حافظ را؛ چون در نظامي اين‌گونه تخاطب به حد نهايي گفتمان مي‌رسد. اگر گفتمان را تبادل افكار از طريق كلامي بدانيم كه در آن، هم‌آميزي دوجانبه زبان در موقعيتي خاص و بر بستري ويژه، معناهاي خفته در متن را بيدار مي‌كند و به زايندگي مي‌رساند، مي‌بينيم كه روايت‌هاي ساده چه راحت در دست نظامي به گفتمان بدل مي‌شود. پرسوناهاي آثار نظامي به عنوان ابژه آزاد، بيرون از شعر، زندگي خود را دارند و شاعر به عنوان رسانه‌يي كه وظيفه‌اش مشاهده دقيق و وصف عيني است، با تمركز بر موضوع مشاهده، در آن ابژه استغراق كامل مي‌كند و ابژه را با رفتار و ويژگي متناسب، فرديت مي‌دهد. تئاتر يونان و نقد ارسطو، به اين هماهنگي بين پرسونا و رفتار وگفتار متناسب با شخصيت، با واژه «دكوروم» يعني تناسب، جايگاهي ويژه مي‌دهد؛ مولفه‌يي كه نيما دمادم برآن پافشاري مي‌كند.

نمونه كوتاهي از اين‌گونه شعر گفتماني در آثار هست كه مطلب را محسوس كند؟

همين شعر معروف «مهتاب» از نيما كه در آن دو پرسونا وجود دارد: راوي و پيرمردي تنها/بر در دهكده... /كه در بوطيقا آمده. دراين شعر دو پرسونا داريم كه يكي با ضمير «م» -چشم ترم - حرف مي‌زند و يكي با ضمير «ش»، كولبارش بر دوش، كه حضور دو ميكروفن جلوي راوي و پرسونا را درشت‌نمايي مي‌كند. نمونه ديگر «مناظره خسرو و فرهاد» از نظامي است كه روي آن در مقاله‌يي به تفصيل كار كرده‌ام چراكه مي‌تواند چكيده تئوري نيما باشد و نمونه دلخواه او در شعر آزاد و دراماتيك و تجلي استغراق و ذوب در پرسونايي كه نيما مي‌كوشد به آن برسد. اينكه نظامي چطور در همان حال در چند شخصيت مجزا تخمير مي‌شود، چگونه معناها و منظورهاي پنهان آنان را بيدار مي‌كند تا هر واژه به زايندگي مفاهيم تازه منجر شود و غير از اين، خارج از روايت، با چه ترفندهايي گفتماني پوشيده را با خواننده برقرار مي‌كند تا رازي مگو را براي مخاطب عام باز كند كه اخلاقيات دربار طغرل ارسلان، آن را برنمي‌تابد.


شاپور جوركش و «بوطيقاي شعر نو»
شاپور جوركش «بوطيقاي شعر نو» را در تحليل نظريات و انديشه‌هاي خلاق نيما درباره شعرش نوشته است. كتاب در شش فصل در موضوعات مربوط به شعر نيما از جمله: ميدان ديد تازه، تكنيك، ميدان ديد تازه در عمل، گونه‌هاي متفاوت آب برداشتن از رودخانه‌يي كه نيماست، پيروان و دستاوردهاي شعر نيما و سرانجام گزينه‌يي از شعر‌هاي نيما كه به‌زعم نويسنده با نظريات شعري وي هم‌سو است، فراهم آمده است. نقد و پاسخ به پرسش‌هاي پاره‌يي منتقدان، چون شمس لنگرودي، اخوان ثالث، ضياء موحد و... از مباحث جدي كتاب «بوطيقاي شعر نو» است. «ميدان ديد تازه» پايه و مبناي نظريات و نوانديشي‌ها و نوآوري‌هاي نيما يوشيج است.

 

نظر شما


Security code
دوباره سازی کد

تبلیغات

سخن روز

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱
دير و دور

 

 

 

فاضل نظری

 

 

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند


#fc3424 #5835a1 #1975f2 #b487c5 #af8cb4 #3ac3c6